167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • وان عصاکش که گزيدي در سفر
    خود ببيني باشد از تو کورتر
  • خلق در زندان نشسته از هواست
    مرغ را پرها ببسته از هواست
  • چون رها کردي هوا از بيم حق
    در رسد سغراق از تسنيم حق
  • در ميان قصرها تخريج ها
    از سوي اين سوي آن صهريج ها
  • تا به آخر چون بگرداني ورق
    از پشيماني نه افتم در قلق
  • آنک سازد در دلت مکر و قياس
    آتشي داند زدن اندر پلاس
  • فضله ماند زين بسي گو خرج کن
    در دعايي گو مرا هم درج کن
  • خواستم تا آن به دست خود دهم
    در فلان دفتر نوشتست اين قسم
  • خود اجل مهلت ندادم تا که من
    خفيه بسپارم بدو در عدن
  • لعل و ياقوتست بهر وام او
    در خنوري و نبشته نام او
  • در فلان طاقيش مدفون کرده ام
    من غم آن يار پيشين خورده ام
  • در بيوع آن کن تو از خوف غرار
    که رسول آموخت سه روز اختيار
  • از کساد آن مترس و در ميفت
    که رواج آن نخواهد هيچ خفت
  • ور ببندد در نبايد آن زرش
    تا بريزند آن عطا را بر درش
  • گر روانم را پژولانند زود
    صد در محنت بريشان بر گشود
  • از خدا اوميد دارم من لبق
    که رساند حق را در مستحق
  • گفت مهمان در چه سوداهاستي
    پاي مردا مست و خوش بر خاستي
  • تا چه ديدي خواب دوش اي بوالعلا
    که نمي گنجي تو در شهر و فلا
  • گفت سوداناک خوابي ديده ام
    در دل خود آفتابي ديده ام
  • در ميان خانه افتاد او دراز
    خلق انبه گرد او آمد فراز
  • با خود آمد گفت اي بحر خوشي
    اي نهاده هوش ها در بيهشي
  • توانگري پنهان کني در ذل فقر
    طوق دولت بسته اندر غل فقر
  • اندرون گاو تن شه زاده اي
    گنج در ويرانه اي بنهاده اي
  • قلعه را چون آب آيد از برون
    در زمان امن باشد بر فزون
  • او بگفتي مر ترا وقت غمان
    دور از تو رنج و ده که در ميان