167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • پس جزاي آنک ديد او را معين
    ماند يوسف حبس در بضع سنين
  • زين گنه کامد از آن نيکوخصال
    ماند در زندان ز داور چند سال
  • که چه تقصير آمد از خورشيد داد
    تا تو چون خفاش افتي در سواد
  • گر خفاشي رفت در کور و کبود
    باز سلطان ديده را باري چه بود
  • ليک يوسف را به خود مشغول کرد
    تا نيايد در دلش زان حبس درد
  • چون گشادت حق دريچه سوي خويش
    در رحم هر دم فزايد تنت بيش
  • قصر چيزي نيست ويران کن بدن
    گنج در ويرانيست اي مير من
  • اين نمي بيني که در بزم شراب
    مست آنگه خوش شود کو شد خراب
  • پس مثل بشنو که در افواه خاست
    که اينچ بر ماست اي برادر هم ز ماست
  • اندرون سور و برون چون پر غمي
    در تن هم چون لحد خوش عالمي
  • او درين حيرت بد و در انتظار
    تا چه پيدا آيد از غيب و سرار
  • ماه عرصه آسمان را در شبي
    مي برد اندر مسير و مذهبي
  • صد چو ماهست آن عجب در يتيم
    که به يک ايماء او شد مه دو نيم
  • آن عجب کو در شکاف مه نمود
    هم به قدر ضعف حس خلق بود
  • در ميان بيضه اي چون فرخ ها
    نشنوي تسبيح مرغان هوا
  • در نظر آنچ آوري گرديد نيک
    بس گش و رعناست اين مرکب وليک
  • مي فروشي هر زماني در کان
    هم چو طفلي مي ستاني گردگان
  • پس در آن رنجوري روز اجل
    نيست نادر گر بود اينت عمل
  • در خيالت صورتي جوشيده اي
    هم چو جوزي وقت دق پوسيده اي
  • اين بهانه بود و آن ديان فرد
    از نياز آن در دل شه سرد کرد
  • پاک بنايي که بر سازد حصون
    در جهان غيب از گفت و فسون
  • بانگ در دان گفت را از قصر راز
    تا که بانگ وا شدست اين يا فراز
  • چنگ حکمت چونک خوش آواز شد
    تا چه در از روض جنت باز شد
  • بانگ گفت بد چو دروا مي شود
    از سقر تا خود چه در وا مي شود
  • بانگ در بشنو چو دوري از درش
    اي خنک او را که وا شد منظرش