167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • چون همي گنجد جهاني زير طين
    چون بگنجد آسماني در زمين
  • در هواي غيب مرغي مي پرد
    سايه او بر زميني مي زند
  • کو همان جا که اميد مرد و زن
    مي رود در وقت اندوه و حزن
  • جزر و مدش بد به بحري در زبد
    منتهي شد جزر و باقي ماند مد
  • حق کشيدت ماندم در کش مکش
    مي روم نوميد اي خاک تو خوش
  • همتي مي دار در پر حسرتت
    اي همايون روي و دست و همتت
  • آمدم بر چشمه و اصل عيون
    يافتم در وي به جاي آب خون
  • نقش ها گر بي خبر گر با خبر
    در کف نقاش باشد محتصر
  • دم به دم در صفحه انديشه شان
    ثبت و محوي مي کند آن بي نشان
  • چوب در دست دروگر معتکف
    ورنه چون گردد بريده و مؤتلف
  • هر دمي پر مي شوي تي مي شوي
    پس بدانک در کف صنع ويي
  • بود اميري را يکي اسپي گزين
    در گله سلطان نبودش يک قرين
  • او سواره گشت در موکب به گاه
    ناگهان ديد اسپ را خوارزمشاه
  • اي رخ شاهان بر من بيذقي
    نيم اسپم در ربايد بي حقي
  • فاتحه خواند و بسي لا حول کرد
    فاتحه ش در سينه مي افزود درد
  • زانک او را فاتحه خود مي کشيد
    فاتحه در جر و دفع آمد وحيد
  • چست آن جاذب نهان اندر نهان
    در جهان تابيده از ديگر جهان
  • هم چو آتش در رسيدند آن گروه
    هم چو پشمي گشت امير هم چو کوه
  • بي طمع بود او اصيل و پارسا
    رايض و شب خيز و حاتم در سخا
  • بس همايون راي و با تدبير و راد
    آزموده راي او در هر مراد
  • آن عمادالملک گريان چشم مال
    پيش سلطان در دويد آشفته حال
  • ليک اغلب هوش ها در افتکار
    هم چو خفاشند ظلمت دوستدار
  • در شب ار خفاش کرمي مي خورد
    کرم را خورشيد جان مي پرورد
  • در شب ار خفاش از کرميست مست
    کرم از خورشيد جنبنده شدست
  • گر به شب جويد چو خفاش او نمو
    در ادب خورشيد مالد گوش او