167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • نه هزارش وام بد از زر مگر
    بود در تبريز بدرالدين عمر
  • گر بدادي تشنه را بحري زلال
    در کرم شرمنده بودي زان نوال
  • ور بکردي ذره اي را مشرقي
    بودي آن در همتش نالايقي
  • يک سواره تاخت تا قلعه بکر
    تا در قلعه ببستند از حذر
  • گفت آخر نه يکي مرديست فرد
    گفت منگر خوار در فردي مرد
  • شسته در زين آن چنان محکم پيست
    گوييا شرقي و غربي با ويست
  • در دل موش ار بدي جمعيتي
    جمع گشتي چند موش از حميتي
  • او ز حق در خواسته تا توبره
    گردد آن نور قوي را ساتره
  • کان کسا از نور صبري يافتست
    نور جان در تار و پودش تافتست
  • در دل مؤمن بگنجيدم چو ضيف
    بي ز چون و بي چگونه بي ز کيف
  • روزن چشمم ز مه ويران شدست
    ليک مه چون گنج در ويران نشست
  • نور روي يوسفي وقت عبور
    مي فتادي در شباک هر قصور
  • پس بگفتندي درون خانه در
    يوسفست اين سو به سيران و گذر
  • راه کن در اندرونها خويش را
    دور کن ادراک غيرانديش را
  • آن غريب ممتحن از بيم وام
    در ره آمد سوي آن دارالسلام
  • سايه اش گرچه پناه خلق بود
    در نورديد آفتابش زود زود
  • نعره اي زد مرد و بيهوش اوفتاد
    گوييا او نيز در پي جان بداد
  • او وثاقم داد و تو چرخ و زمين
    در وثاقت او و صد چون او سمين
  • هرچه در وي مي نمايد عکس اوست
    هم چو عکس ماه اندر آب جوست
  • عنکبوت و اين صطرلاب رشاد
    بي منجم در کف عام اوفتاد
  • در چه دنيا فتادند اين قرون
    عکس خود را ديد هر يک چه درون
  • برد خرگوشيش از ره کاي فلان
    در تگ چاهست آن شير ژيان
  • در رو اندر چاه کين از وي بکش
    چون ازو غالب تري سر بر کنش
  • تو هم از دشمن چو کيني مي کشي
    اي زبون شش غلط در هر ششي
  • وآن گنه در وي ز جنس جرم تست
    بايد آن خو را ز طبع خويش شست