167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • پس مسافر اين بود اي ره پرست
    که مسير و روش در مستقبلست
  • هم چنانک از پرده دل بي کلال
    دم به دم در مي رسد خيل خيال
  • گر نه تصويرات از يک مغرس اند
    در پي هم سوي دل چون مي رسند
  • در خلاص او يکي خوابي ببين
    زود که الله يحب المحسنين
  • يوسفم در حبس تو اي شه نشان
    هين ز دستان زنانم وا رهان
  • روح را از عرش آرد در حطيم
    لاجرم کيد زنان باشد عظيم
  • بشنو اين زاري يوسف در عثار
    يا بر آن يعقوب بي دل رحم آر
  • من سپند از چشم بد کردم پديد
    در سپندم نيز چشم بد رسيد
  • شد صفير باز جان در مرج دين
    نعره هاي لا احب الافلين
  • گفت يک خاصيتم در بازو است
    که زنم من نقبها با زور دست
  • در يکي کان زر بي اندازه درج
    وان دگر دخلش بود کمتر ز خرج
  • گفت يک نک خاصيت در پنجه ام
    که کمندي افکنم طول علم
  • گفت در ريشم بود خاصيتم
    که رهانم مجرمان را از نقم
  • نقب زن زد نقب در مخزن رسيد
    هر يکي از مخزن اسبابي کشيد
  • خويش را دزديد ازيشان بازگشت
    روز در ديوان بگفت آن سرگذشت
  • آنک چندين خاصيت در ريش اوست
    اين گرفت ما هم از تفتيش اوست
  • در شب دنيا که محجوبست شيد
    ناظر حق بود و زو بودش اميد
  • مر يتيمي را که سرمه حق کشد
    گردد او در يتيم با رشد
  • قاضيان را در حکومت اين فنست
    شاهد ايشان را دو چشم روشنست
  • در دلش خورشيد چون نوري نشاند
    پيشش اختر را مقاديري نماند
  • شاهد مطلق بود در هر نزاع
    بشکند گفتش خمار هر صداع
  • پس از آن لولاک گفت اندر لقا
    در شب معراج شاهدباز ما
  • چشم من از چشم ها بگزيده شد
    تا که در شب آفتابم ديده شد
  • گفت ما گشتيم چون جان بند طين
    آفتاب جان توي در يوم دين
  • خاصيت در گوش هم نيکو بود
    کو به بانگ سگ ز شير آگه شود