167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • چونک در ياران رسي خامش نشين
    اندر آن حلقه مکن خود را نگين
  • در نماز جمعه بنگر خوش به هوش
    جمله جمعند و يک انديشه و خموش
  • چشم در استارگان نه ره بجو
    نطق تشويش نظر باشد مگو
  • گر دو حرف صدق گويي اي فلان
    گفت تيره در تبع گردد روان
  • هين مشو شارع در آن حرف رشد
    که سخن زو مر سخن را مي کشد
  • نيست در ضبطت چو بگشادي دهان
    از پي صافي شود تيره روان
  • گفت قاضي صوفيا خيره مشو
    يک مثالي در بيان اين شنو
  • او چو که در ناز ثابت آمده
    عاشقان چون برگها لرزان شده
  • ضد و ندش نيست در ذات و عمل
    زان بپوشيدند هستيها حلل
  • چونک دو مثل آمدند اي متقي
    اين چه اوليتر از آن در خالقي
  • پس چنان بحري که در هر قطر آن
    از بدن ناشي تر آمد عقل و جان
  • کي بگنجد در مضيق چند و چون
    عقل کل آنجاست از لا يعلمون
  • بلک مي داند که گنج شاهوار
    در خرابيها نهد آن شهريار
  • بل حقيقت در حقيقت غرقه شد
    زين سبب هفتاد بل صد فرقه شد
  • گردنت زين طوق زرين جهان
    چست در دزد و ز حق سيلي ستان
  • ليک حاضر باش در خود اي فتي
    تا به خانه او بيابد مر ترا
  • خود چه کم گشتي ز جود و رحمتش
    گر نبودي خرخشه در نعمتش
  • خلق را در دزدي آن طايفه
    مي نمود افسانه هاي سالفه
  • قصه پاره ربايي در برين
    مي حکايت کرد او با آن و اين
  • در سمر مي خواند دزدي نامه اي
    گرد او جمع آمده هنگامه اي
  • نه حراره يادش آيد نه غزل
    نه ده انگشتش بجنبد در عمل
  • آب تتماجي نريزي در تغار
    تا سگي چندي نباشد طعمه خوار
  • گفت اي قصاص در شهر شما
    کيست استاتر درين مکر و دغا
  • پس بگفتندش که از تو چست تر
    مات او گشتند در دعوي مپر
  • رو به عقل خود چنين غره مباش
    که شوي ياوه تو در تزويرهاش