167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • چشمها چون شد گذاره نور اوست
    مغزها مي بيند او در عين پوست
  • گفت صوفي در قصاص يک قفا
    سر نشايد باد دادن از عمي
  • خيمه ويرانست و بشکسته وتد
    او بهانه مي جود تا در فتد
  • ديو در شيشه کند افسون او
    فتنه ها ساکن کند قانون او
  • بر سر حرف آ که صوفي بي دلست
    در مکافات جفا مستعجلست
  • رفت صوفي سوي آن سيلي زنش
    دست زد چون مدعي در دامنش
  • کانک از زجر تو ميرد در دمار
    بر تو تاوان نيست آن باشد جبار
  • در حد و تعزير قاضي هر که مرد
    نيست بر قاضي ضمان کو نيست خرد
  • در دکان کفشگر چرمست خوب
    قالب کفش است اگر بيني تو چوب
  • خواندش در سوره والنجم زود
    ليک آن فتنه بد از سوره نبود
  • جمله کفار آن زمان ساجد شدند
    هم سري بود آنک سر بر در زدند
  • مرده از يک روست فاني در گزند
    صوفيان از صد جهت فاني شدند
  • هم چو جرجيس اند هر يک در سرار
    کشته گشته زنده گشته شصت بار
  • بس بديدي مرده اندر گور تو
    گور را در مرده بين اي کور تو
  • حق بکشت او را و در پاچه ش دميد
    زود قصابانه پوست از وي کشيد
  • نفخ در وي باقي آمد تا مآب
    نفخ حق نبود چو نفخه آن قصاب
  • ظلم چه بود وضع غير موضعش
    هين مکن در غير موضع ضايعش
  • گفت قاضي تو چه داري بيش و کم
    گفت دارم در جهان من شش درم
  • زار و رنجورست و درويش و ضعيف
    سه درم در بايدش تره و رغيف
  • اين نداني که مي من چه کني
    هم در آن چه عاقبت خود افکني
  • اين يکي حکمت چنين بد در قضا
    که ترا آورد سيلي بر قفا
  • خوش دلم در باطن از حکم زبر
    گرچه شد رويم ترش کالحق مر
  • سال قحط از آفتاب خيره خند
    باغها در مرگ و جان کندن رسند
  • ذوق در غمهاست پي گم کرده اند
    آب حيوان را به ظلمت برده اند
  • چشمها را چار کن در اعتبار
    يار کن با چشم خود دو چشم يار