167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • ديده اين هفت رنگ جسمها
    در نيابد زين نقاب آن روح را
  • گر مکيسي کرديي در بيع بيش
    دادمي من جمله ملک و مال خويش
  • حقه پر لعل را دادي به باد
    هم چو زنگي در سيه رويي تو شاد
  • شد خلالي در دهاني راه يافت
    جانب شيرين زباني مي شتافت
  • مصطفي اش در کنار خود کشيد
    کس چه داند بخششي کو را رسيد
  • ماهي پژمرده در بحر اوفتاد
    کاروان گم شده زد بر رشاد
  • خود تو داني که آفتابي در حمل
    تا چه گويد با نبات و با دقل
  • چون مقلد بود عقل اندر اصول
    دان مقلد در فروعش اي فضول
  • گفت اي صديق آخر گفتمت
    که مرا انباز کن در مکرمت
  • خوابها مي ديد جانم در شباب
    که سلامم کرد قرص آفتاب
  • يوسفي جستم لطيف و سيم تن
    يوسفستاني بديدم در تو من
  • مي دمد در گوش هر غمگين بشير
    خيز اي مدبر ره اقبال گير
  • آنک در خوابش همي جويي ويست
    چشم بگشا کان مه نيکو پيست
  • گفت عمرت چند سالست اي پسر
    بازگو و در مدزد و بر شمر
  • هست هفصدساله راه آن حقب
    که بکرد او عزم در سيران حب
  • آن چنان که کارواني مي رسيد
    در دهي آمد دري را باز ديد
  • هم برون افکن هر آنچ افکندنيست
    در ميا با آن که اين مجلس سنيست
  • سايسي کردي در آخر آن غلام
    ليک سلطان سلاطين بنده نام
  • رنگ طين پيدا و نور دين نهان
    هر پيمبر اين چنين بد در جهان
  • آن مناره ديد و در وي مرغ ني
    بر مناره شاه بازي پر فني
  • آن شهي در بندگي پنهان شده
    بهر جاسوسي به دنيا آمده
  • تو مگو کو بنده و آخرجي ماست
    اين بدان که گنج در ويرانه هاست
  • هم چو عيسي بر سرش گيرد فرات
    که ايمني از غرقه در آب حيات
  • هم چو من که بر هوا راکب شدم
    در شب معراج مستصحب شدم
  • کور بر اشکم رونده هم چو مار
    چشمها بگشاد در باغ و بهار