167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • باز جانها را چو خواند در علو
    بانگ آيد از نقيبان که انزلوا
  • چون زمين زين برف در پوشد کفن
    تيغ خورشيد حسام الدين بزن
  • تا خوشت نايد مقال آن امين
    در نبي که لا احب الا فلين
  • از قزح در پيش مه بستي کمر
    زان همي رنجي ز وانشق القمر
  • مهر آن در جان تست و پند دوست
    مي زند بر گوش تو بيرون پوست
  • آنچنان که لمعه درپاش اوست
    شمس دنيا در صفت خفاش اوست
  • زهره چنگ مسئله در وي زده
    مشتري با نقد جان پيش آمده
  • در هواي دستبوس او زحل
    ليک خود را مي نبيند از محل
  • جاي سوز اندر مکان کي در رود
    نور نامحدود را حد کي بود
  • ليک تمثيلي و تصويري کنند
    تا که در يابد ضعيفي عشقمند
  • هر جمادي که کند رو در نبات
    از درخت بخت او رويد حيات
  • باز جان چون رو سوي جانان نهد
    رخت را در عمر بي پايان نهد
  • ور بود چغدي و ميل او به شاه
    او سر بازست منگر در کلاه
  • جلوه کردي هيچ تو بر آسمان
    خوبي روي و اصابت در گمان
  • در عجوزه چيست که ايشان را نبود
    که ترا زان نقشها با خود ربود
  • تو نگويي من بگويم در بيان
    عقل و حس و درک و تدبيرست و جان
  • در عجوزه جان آميزش کنيست
    صورت گرمابه ها را روح نيست
  • صورت گرمابه گر جنبش کند
    در زمان او از عجوزه بر کند
  • چون خبرها هست بيرون زين نهاد
    باشد اين جانها در آن ميدان جماد
  • پيشه اش اندر ظهور و در کمون
    اهد قومي انهم لا يعلمون
  • باز گشته از دم او هر دو باب
    در دو عالم دعوت او مستجاب
  • چونک در صنعت برد استاد دست
    نه تو گويي ختم صنعت بر توست
  • باد عمرت در جهان هم چون خضر
    جان فزا و دستگير و مستمر
  • چون خضر و الياس ماني در جهان
    تا زمين گردد ز لطفت آسمان
  • جز به رمز ذکر حال ديگران
    شرح حالت مي نيارم در بيان