167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • کي جمادي محو گشتي در نبات
    کي فداي روح گشتي ناميات
  • ذره ذره عاشقان آن کمال
    مي شتابد در علو هم چون نهال
  • پهلوان تن بد آن مردي نداشت
    تخم مردي در چنان ريگي بکاشت
  • مشورت کو عقل کو سيلاب آز
    در خرابي کرد ناخنها دراز
  • آمده در قصدجان سيل سياه
    تا که روبه افکند شيري به چاه
  • چون برون انداخت شلوار و نشست
    در ميان پاي زن آن زن پرست
  • تازيان چون ديو در جوش آمده
    هر طويله و خيمه اندر هم زده
  • شير نر گنبذ همي کرد از لغز
    در هوا چون موج دريا بيست گز
  • ليک اندر غيب زايد آن صور
    چون روي آن سو ببيني در نظر
  • منتظر در غيب جان مرد و زن
    مول مولت چيست زوتر گام زن
  • جهد کن کز گوش در چشمت رود
    آنچ که آن باطل بدست آن حق شود
  • چشم سر با چشم سر در جنگ بود
    غالب آمد چشم سر حجت نمود
  • اين سخن پايان ندارد در کمال
    پيش هر محروم باشد چون خيال
  • خشت و خشت موش در گوشش رسيد
    خفت کيرش شهوتش کلي رميد
  • هر يکي را مخزني مفتاح آن
    اي برادر در کف فتاح دان
  • در دلم زين خنده ظني اوفتاد
    راستي گو عشوه نتوانيم داد
  • من بدانم در دل من روشنيست
    بايدت گفتن هر آنچ گفتنيست
  • در دل شاهان تو ماهي دان سطبر
    گرچه گه گه شد ز غفلت زير ابر
  • يک چراغي هست در دل وقت گشت
    وقت خشم و حرص آيد زير طشت
  • در بهار آن سرها پيدا شود
    هر چه خوردست اين زمين رسوا شود
  • هم چنانک اين يک بيامد در جزا
    آزمودم باز نزمايم ورا
  • در امانت يافتم او را تمام
    اين قضايي بود هم از کرده هام
  • پس به خود خواند آن امير خويش را
    کشت در خود خشم قهرانديش را
  • مغز مردي اين شناس و پوست آن
    آن برد دوزخ برد اين در جنان
  • اي به ديده لذت امر مرا
    جان سپرده بهر امرم در وفا