167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • در بن طشت از چه بود او دردناک
    شومي آميزش اجزاي خاک
  • يار ناخوش پر و بالش بسته بود
    ورنه او در اصل بس برجسته بود
  • چون طمع بستي تو در انوار هو
    مصطفي گويد که ذلت نفسه
  • حال باطن گر نمي آيد بگفت
    حال ظاهر گويمت در طاق وجفت
  • زان نبات ار گرد در دريا رود
    تلخي دريا همه شيرين شود
  • هين مگو کين مانند اندر گردنم
    که هم اکنون باز پرد در عدم
  • هرچه آيد از جهان غيب وش
    در دلت ضيفست او را دار خوش
  • پستر ما را بگستر سوي در
    بهر مهمان گستر آن سوي دگر
  • در سمر گفتند هر دو منتجب
    سرگذشت نيک و بد تا نيم شب
  • آن شب آنجا سخت باران در گرفت
    کز غليظي ابرشان آمد شگفت
  • زن بيامد بر گمان آنک شو
    سوي در خفتست و آن سو آن عمو
  • رفت عريان در لحاف آن دم عروس
    داد مهمان را به رغبت چند بوس
  • من روان گشتم شما را خير باد
    در سفر يک دم مبادا روح شاد
  • سجده و زاري زن سودي نداشت
    رفت و ايشان را در آن حسرت گذاشت
  • در درون هر دو از راه نهان
    هر زمان گفتي خيال ميهمان
  • خانه مي روبد به تندي او ز غير
    تا در آيد شادي نو ز اصل خير
  • غم ز دل هر چه بريزد يا برد
    در عوض حقا که بهتر آورد
  • هفت سال ايوب با صبر و رضا
    در بلا خوش بود با ضيف خدا
  • ور تو آن را فرع گيري و مضر
    چشم تو در اصل باشد منتظر
  • زهر آمد انتظارش اندر چشش
    دايما در مرگ باشي زان روش
  • اصل دان آن را بگيرش در کنار
    بازره دايم ز مرگ انتظار
  • حق کرا خواندست در قرآن رجال
    کي بود اين جسم را آنجا مجال
  • خربزه چون در رسد شد آبناک
    گر بنشکافي تلف گردد هلاک
  • پنبه را پرهيز از آتش کجاست
    يا در آتش کي حفاظست و تقاست
  • رفت يک صوفي به لشکر در غزا
    ناگهان آمد قطاريق و وغا