167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • ورنه اندر من رسيدي شير نر
    چون بدي در زير پنجه شير خر
  • غرق گشته عقلهاي چون جبال
    در بحار وهم و گرداب خيال
  • کوهها را هست زين طوفان فضوح
    کو اماني جز که در کشتي نوح
  • صد هزاران کشتي با هول و سهم
    تخته تخته گشته در درياي وهم
  • زاهدي در غزني از دانش مزي
    بد محمد نام و کفيت سررزي
  • او فرو افکند خود را از وداد
    در ميان عمق آبي اوفتاد
  • گفت اي داناي رازم مو به مو
    چه کنم در شهر از خدمت بگو
  • که زمين و آسمان پر نور شد
    در مقالات آن همه مذکور شد
  • از فرح خلقي به استقبال رفت
    او در آمد از ره دزديده تفت
  • بعد ازين کد و مذلت جان من
    بيست عباس اند در انبان من
  • بندگي کن تا شوي عاشق لعل
    بندگي کسبيست آيد در عمل
  • اين سخن پايان ندارد اي فلان
    باز رو در قصه شيخ زمان
  • منتهي در عشق چون او بود فرد
    پس مر او را ز انبيا تخصيص کرد
  • شيخ روزي چار کرت چون فقير
    بهر کديه رفت در قصر امير
  • در کفش زنبيل و شي لله زنان
    خالق جان مي بجويد تاي نان
  • بهر نان در خويش حرصي ديدمي
    اشکم نان خواه را بدريدمي
  • هفت سال از سوز عشق جسم پز
    در بيابان خورده ام من برگ رز
  • عشق غيرت کرد و زيشان در کشيد
    شد چنين خورشيد زيشان ناپديد
  • نور چشمي کو به روز استاره ديد
    آفتابي چون ازو رو در کشيد
  • وقت نازک باشد و جان در رصد
    با تو نتوان گفت آن دم عذر خود
  • واجبست و جايزست و مستحيل
    اين وسط را گير در حزم اي دخيل
  • اين بگفت و گريه در شد هاي هاي
    اشک غلطان بر رخ او جاي جاي
  • رو برو آورده هر دو در نفير
    گشته گريان هم امير و هم فقير
  • اين بهانه کرد و مهره در ربود
    مانع آن بدکان عطا صادق نبود
  • هر که خواهد از تو از يک تا هزار
    دست در زير حصيري کن بر آر