167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • گر سر هر موي من يابد زبان
    شکرهاي تو نيايد در بيان
  • در ميان سنگ لاخ بي گياه
    روز تا شب بي نوا و بي پناه
  • اندکي من مي خورم باقي شما
    من سبب باشم شما را در نوا
  • تا تواني در رضاي قطب کوش
    تا قوي گردد کند صيد وحوش
  • ياريي ده در مرمه کشتي اش
    گر غلام خاص و بنده گشتي اش
  • ياريت در تو فزايد نه اندرو
    گفت حق ان تنصروا الله تنصروا
  • مرده پيش او کشي زنده شود
    چرک در پاليز روينده شود
  • گفت چوني اندرين صحراي خشک
    در ميان سنگ لاخ و جاي خشک
  • شکر گويم دوست را در خير و شر
    زانک هست اندر قضا از بد بتر
  • جو کجا از کاه خشک او سير ني
    در عقب زخمي و سيخي آهني
  • گفت بسپارش به من تو روز چند
    تا شود در آخر شه زورمند
  • خر بدو بسپرد و آن رحمت پرست
    در ميان آخر سلطانش بست
  • بي کليد اين در گشادن راه نيست
    بي طلب نان سنت الله نيست
  • حد خود بشناس و بر بالا مپر
    تا نيفتي در نشيب شور و شر
  • از براي امتحان آن مرد رفت
    در بيابان نزد کوهي خفت تفت
  • که ببينم رزق مي آيد به من
    تا قوي گردد مرا در رزق ظن
  • گفت اين مرد اين طرف چونست عور
    در بيابان از ره و از شهر دور
  • نان بياوردند و در ديگي طعام
    تا بريزندش به حلقوم و به کام
  • هر کسي در مکسبي پا مي نهد
    ياري ياران ديگر مي کند
  • طبل خواري در ميانه شرط نيست
    راه سنت کار و مکسب کردنيست
  • گفت من به از توکل بر ربي
    مي ندانم در دو عالم مکسبي
  • بعد از آن گفتش بدان در مملکه
    نهي لا تلقوا بايدي تهلکه
  • صبر در صحراي خشک و سنگ لاخ
    احمقي باشد جهان حق فراخ
  • زانک مي گويي و شرحش مي کني
    چون نشاني در تو نامد اي سني
  • گفت از حمام گرم کوي تو
    گفت خود پيداست در زانوي تو