167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • او خروس آسمان بوده ز پيش
    نعره هاي او همه در وقت خويش
  • آن خسان که در کژيها مانده اند
    انبيا را ساحر و کژ خوانده اند
  • کاي امير آن حجره را بگشاي در
    نيم شب که باشد او زان بي خبر
  • بازوش بست و گرفت آن نيش او
    بانک بر زد در زمان آن عشق خو
  • داند آن عقلي که او دل روشنيست
    در ميان ليلي و من فرق نيست
  • گفت معشوقي به عاشق ز امتحان
    در صبوحي کاي فلان ابن الفلان
  • گفت من در تو چنان فاني شدم
    که پرم از تتو ز ساران تا قدم
  • بر من از هستي من جز نام نيست
    در وجودم جز تو اي خوش کام نيست
  • زان سبب فاني شدم من اين چنين
    هم چو سرکه در تو بحر انگبين
  • پس نشايد که بگويد سنگ انا
    او همه تاريکيست و در فنا
  • آن انا را لعنة الله در عقب
    وين انا را رحمة الله اي محب
  • اين انا هو بود در سر اي فضول
    ز اتحاد نور نه از راي حلول
  • صبر کن اندر جهاد و در عنا
    دم به دم مي بين بقا اندر فنا
  • وصف سنگي هر زمان کم مي شود
    وصف لعلي در تو محکم مي شود
  • وصف هستي مي رود از پيکرت
    وصف مستي مي فزايد در سرت
  • هم چو چه کن خاک مي کن گر کسي
    زين تن خاکي که در آبي رسي
  • هر که رنجي ديد گنجي شد پديد
    هر که جدي کرد در جدي رسيد
  • گفت پيغمبر رکوعست و سجود
    بر در حق کوفتن حلقه وجود
  • حلقه آن در هر آنکو مي زند
    بهر او دولت سري بيرون کند
  • آن امينان بر در حجره شدند
    طالب گنج و زر و خمره بدند
  • تا که در چاه غرور اندر فتد
    آنگه از حکمت ملامت بشنود
  • چونک دردت دنبلش آغاز شد
    در نصيحت هر دو گوشش باز شد
  • اندر افتادند از در ز ازدحام
    هم چو اندر دوغ گنديده هوام
  • عاشقانه در فتد با کر و فر
    خورد امکان ني و بسته هر دو پر
  • بي عدد لا حول در هر سينه اي
    مانده مرغ حرصشان بي چينه اي