167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • آنک مي گفتي اگر حق هست کو
    در شکنجه او مقر مي شد که هو
  • آن هم از تاثير لعنت بود کو
    در چنان حضرت همي شد عمرجو
  • عمر خوش در قرب جان پروردنست
    عمر زاغ از بهر سرگين خوردنست
  • مي کني جزو زمين را آسمان
    مي فزايي در زمين از اختران
  • تو از آن روزي که در هست آمدي
    آتشي يا بادي يا خاکي بدي
  • از سبب داني شود کم حيرتت
    حيرت تو ره دهد در حضرتت
  • باز منزلهاي دريا در وقوف
    وقت موج و حبس بي عرصه و سقوف
  • در فناها اين بقاها ديده اي
    بر بقاي جسم چون چفسيده اي
  • با چنين حالت بقا خواهي و ياد
    هم چو زنگي در سيه رويي تو شاد
  • در سياهي زنگي زان آسوده است
    کو ز زاد و اصل زنگي بوده است
  • مرغ پرنده چو ماند در زمين
    باشد اندر غصه و درد و حنين
  • هان کدامست آن عذاب اين معتمد
    در قفص بودن به غير جنس خود
  • او بمانده در ميانشان زارزار
    هم چو بوبکري به شهر سبزوار
  • سجده آوردند پيشش کالامان
    حلقه مان در گوش کن وا بخش جان
  • ره گذر بود و بمانده از مرض
    در يکي گوشه خرابه پر حرض
  • خفته بود او در يکي کنجي خراب
    چون بديدندش بگفتندش شتاب
  • من ز صاحب دل کنم در تو نظر
    نه به نقش سجده و ايثار زر
  • صاحب دل آينه شش رو شود
    حق ازو در شش جهت ناظر بود
  • تو بگردي روزها در سبزوار
    آنچنان دل را نيابي ز اعتبار
  • زانک آن صاحب دل با کر و فر
    هست در بازار ما معيوب خر
  • من اليف مرغزاري بوده ام
    در زلال و روضه ها آسوده ام
  • گر قضا انداخت ما را در عذاب
    کي رود آن خو و طبع مستطاب
  • گفت آري لاف مي زن لاف لاف
    در غريبي بس توان گفتن گزاف
  • هم چو شيري در ميان نقش گاو
    دور مي بينش ولي او را مکاو
  • در درون شيران بدند آن لاغران
    ورنه گاوان را نبودندي خوران