167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • گفت رگهاي من اند آن کوهها
    مثل من نبوند در حسن و بها
  • گفت آن مور اصبعست آن پيشه ور
    وين قلم در فعل فرعست و اثر
  • چونش گويا يافت ذوالقرنين گفت
    چونک کوه قاف در نطق سفت
  • کوه بر که بي شمار و بي عدد
    مي رسد در هر زمان برفش مدد
  • آدمي را هست حس تن سقيم
    ليک در باطن يکي خلقي عظيم
  • بر مثال سنگ و آهن اين تنه
    ليک هست او در صفت آتش زنه
  • باز در تن شعله ابراهيم وار
    که ازو مقهور گردد برج نار
  • ظاهر اين دو بسنداني زبون
    در صفت از کان آهنها فزون
  • چون ز بيم و ترس بيهوشش بديد
    جبرئيل آمد در آغوشش کشيد
  • پس بميرد آن هوسها در نفوس
    هيبت شه مانع آيد زان نحوس
  • حلم در حلمست و رحمتها به جوش
    نشنوي از غير چنگ و ناخروش
  • ورنه در عالم کرا زهره بدي
    که ربودي از ضعيفي تربدي
  • آب اگر در روغن جوشان کني
    ديگدان و ديگ را ويران کني
  • نرم گو ليکن مگو غير صواب
    وسوسه مفروش در لين الخطاب
  • اين سر خر در ميان قندزار
    اي بسا کس را که بنهادست خار
  • صورت حرف آن سر خر دان يقين
    در رز معني و فردوس برين
  • سجده مي کردند کاي رب بشر
    در عيان آريش هر چه زودتر
  • آنچنان فرخ بود نقشش برو
    که رهد در حال ديوار از دو رو
  • شرح تو غبنست با اهل جهان
    هم چو راز عشق دارم در نهان
  • مدح تعريفست در تخريق حجاب
    فارغست از شرح و تعريف آفتاب
  • گر چه عاجز آمد اين عقل از بيان
    عاجزانه جنبشي بايد در آن
  • راز را گر مي نياري در ميان
    درکها را تازه کن از قشر آن
  • نور حقي و به حق جذاب جان
    خلق در ظلمات وهم اند و گمان
  • تا بر آرايد هنر را تار و پود
    چشم در خورشيد نتواند گشود
  • اندر انبان مي فشارد نيک و بد
    دانه هاي در و حبات نخود