167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • خون نياميزم در آب نيل من
    خود کنم خون عين آبش را به فن
  • من چه دانستم که تبديلي کند
    در نهاد من مرا نيلي کند
  • آن زني مي خواست تا با مول خود
    بر زند در پيش شوي گول خود
  • وان ملخها در زمان گردد سياه
    تا ببيند خلق تبديل اله
  • کار دوزخ مي کني در خوردني
    بهر او خود را تو فربه مي کني
  • اندر افتادند در لوت آن نفر
    قحط ديده مرده از جوع البقر
  • او چو فرعونست در قحط آنچنان
    پيش موسي سر نهد لابه کنان
  • شهر ديگر بيند او پر نيک و بد
    هيچ در يادش نيايد شهر خود
  • جز همين ميلي که دارد سوي آن
    خاصه در وقت بهار و ضيمران
  • هم چو ميل کودکان با مادران
    سر ميل خود نداند در لبان
  • گر چو خفته گشت و شد ناسي ز پيش
    کي گذارندش در آن نسيان خويش
  • هر چه تو در خواب بيني نيک و بد
    روز محشر يک به يک پيدا شود
  • خون نخسپد بعد مرگت در قصاص
    تو مگو که مردم و يابم خلاص
  • اين سخن پايان ندارد موسيا
    هين رها کن آن خران را در گيا
  • داشت طغيانشان ترا در حيرتي
    پس بنوشند از جزا هم حسرتي
  • تا که عدل ما قدم بيرون نهد
    در جزا هر زشت را درخور دهد
  • نيست قاصر ديدن او اي فلان
    از سکون و جنبشت در امتحان
  • گر نبودي حاضر و غافل بدي
    در ملامت کي ترا سيلي زدي
  • نيست آن جنبش که در اصبع تراست
    پيش اصبع يا پسش يا چپ و راست
  • نور چشم و مردمک در ديده ات
    از چه ره آمد به غير شش جهت
  • زانک فصل و وصل نبود در روان
    غير فصل و وصل ننديشد گمان
  • زين وصيت کرد ما را مصطفي
    بحث کم جوييد در ذات خدا
  • هر يکي در پرده اي موصول خوست
    وهم او آنست که آن خود عين هوست
  • پس پيمبر دفع کرد اين وهم از او
    تا نباشد در غلط سوداپز او
  • در عجبهااش به فکر اندر رويد
    از عظيمي وز مهابت گم شويد