167906 مورد در 0.13 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • نور در چشم و دلش سازد سکن
    بهر چه سازد پي حب الوطن
  • ساعتي بگريست و در پايش فتاد
    گفت اي بگزيده رب العباد
  • چه زيان دارد گر از فرخندگي
    در پذيري تو مرا دربندگي
  • خوي بد در ذات تو اصلي نبود
    کز بد اصلي نيايد جز جحود
  • در عبادش راه کردي خويش را
    رفتي اندر خلد از راه خفا
  • اي ضياء الحق حسام الدين بگير
    شهد خويش اندر فکن در حوض شير
  • منفذي يابد در آن بحر عسل
    آفتي را نبود اندر وي عمل
  • آب نيلست اين حديث جان فزا
    يا ربش در چشم قبطي خون نما
  • من شنيدم که در آمد قبطيي
    از عطش اندر وثاق سبطيي
  • من طفيل تو بنوشم آب هم
    که طفيلي در تبع به جهد ز غم
  • کي طفيل من شوي در اغتراف
    چون ترا کفريست هم چون کوه قاف
  • کوه در سوراخ سوزن کي رود
    جز مگر که آن رشته يکتا شود
  • يا کلام حکمت و سر نهان
    اندر آيد زغبه در گوش و دهان
  • در تعجب مانده پيغامبر از آن
    چون نمي بينند رويم مؤمنان
  • ور همي بينند اين حيرت چراست
    تا که وحي آمد که آن رو در خفاست
  • حق اگر چه سر نجنباند برون
    پاس آن ذوقي دهد در اندرون
  • عقل را خدمت کني در اجتهاد
    پاس عقل آنست که افزايد رشاد
  • جسم خاکست و چو حق تابيش داد
    در جهان گيري چو مه شد اوستاد
  • که بود که قفل اين دل وا شود
    زشت را در بزم خوبان جا شود
  • سبطي آن دم در سجود افتاد و گفت
    کاي خداي عالم جهر و نهفت
  • در دعا بود او که ناگه نعره اي
    از دل قبطي بجست و غره اي
  • آتشي در جان من انداختند
    مر بليسي را به جان بنواختند
  • سيل بود آنک تنم را در ربود
    برد سيلم تا لب درياي جود
  • من به بوي آب رفتم سوي سيل
    بحر ديدم در گرفتم کيل کيل
  • آنک جوي و چشمه ها را آب داد
    چشمه اي در اندرون من گشاد