167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • کافران را درد و مؤمن را بشير
    ليک نقد حال در چشم بصير
  • زانک عاشق در دم نقدست مست
    لاجرم از کفر و ايمان برترست
  • جان قسمت گشته بر حشو فلک
    در ميان شصت سودا مشترک
  • عقل جزوي هم چو برقست و درخش
    در درخشي کي توان شد سوي وخش
  • برق عقل ما براي گريه است
    تا بگريد نيستي در شوق هست
  • عقل رنجور آردش سوي طبيب
    ليک نبود در دوا عقلش مصيب
  • مي زن آن حلقه در و بر باب بيست
    از سوي بام فلکتان راه نيست
  • سبزه گردي تازه گردي در نوي
    گر توخاک اسپ جبريلي شوي
  • سبزه جان بخش که آن را سامري
    کرد در گوساله تا شد گوهري
  • سايه طوبي ببين وخوش بخسپ
    سر بنه در سايه بي سرکش بخسپ
  • صبر کن در موزه دوزي تو هنوز
    ور بوي بي صبر گردي پاره دوز
  • از غروري سر کشيديم از رجال
    آشنا کرديم در بحر خيال
  • يا کسي کو در بصيرتهاي من
    شد خليفه راستي بر جاي من
  • کشتي نوحيم در دريا که تا
    رو نگرداني ز کشتي اي فتي
  • در علو کوه فکرت کم نگر
    که يکي موجش کند زير و زبر
  • اشتري را ديد روزي استري
    چونک با او جمع شد در آخري
  • خاصه از بالاي که تا زير کوه
    در سر آيم هر زماني از شکوه
  • کم همي افتي تو در رو بهر چيست
    يا مگر خود جان پاکت دولتيست
  • در سر آيم هر دم و زانو زنم
    پوز و زانو زان خطا پر خون کنم
  • هم چو کم عقلي که از عقل تباه
    بشکند توبه بهر دم در گناه
  • مسخره ابليس گردد در زمن
    از ضعيفي راي آن توبه شکن
  • در سر آيد هر زمان چون اسپ لنگ
    که بود بارش گران و راه سنگ
  • ضعف اندر ضعف و کبرش آنچنان
    که به خواري بنگرد در واصلان
  • اي شتر که تو مثال مؤمني
    کم فتي در رو و کم بيني زني
  • گفت گر چه هر سعادت از خداست
    در ميان ما و تو بس فرقهاست