نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
مثنوي معنوي
حسن دختر اين خصالش آنچنان
کز نکويي مي نگنجد
در
بيان
آخرت قطار اشتر دان به ملک
در
تبع دنياش هم چون پشم و پشک
شاه بس بيچاره شد
در
برد و مات
روز و شب مي کرد قربان و زکات
سجده کرد و بر زمين مي زد ذقن
در
بغل کرده پسر تيغ و کفن
بعد سالي گفت شاهش
در
سخن
کاي پسر ياد آر از آن يار کهن
اي برادر دانک شه زاده توي
در
جهان کهنه زاده از نوي
چون
در
افکندت دريغ آلوده روذ
دم به دم مي خوان و مي دم قل اعوذ
زان نبي دنيات را سحاره خواند
کو به افسون خلق را
در
چه نشاند
در
درون سينه نفاثات اوست
عقده هاي سحر را اثبات اوست
شصت سال از شست او
در
محنتي
نه خوشي نه بر طريق سنتي
هم چو شه زاده رسي
در
يار خويش
پس برون آري ز پا تو خار خويش
جهد کن
در
بي خودي خود را بياب
زودتر والله اعلم بالصواب
هر زماني هين مشو با خويش جفت
هر زمان چون خر
در
آب و گل ميفت
صورتش نورست و
در
تحقيق نار
گر ضيا خواهي دو دست از وي بدار
دم به دم
در
رو فتد هر جا رود
ديده و جاني که حالي بين بود
دور بيند دوربين بي هنر
هم چنانک دور ديدن خواب
در
مي زني
در
خواب با ياران تو لاف
که منم بينادل و پرده شکاف
بس کسا عزمي به جايي مي کند
از مقامي کان غرض
در
وي بود
موج بر وي مي زند بي احتراز
خفته پويان
در
بيابان دراز
کشت و باغ و رز سيه استاده است
در
زمين نم نيست نه بالا نه پست
گفت
در
چشم شما قحطست اين
پيش چشمم چون بهشتست اين زمين
خوشه ها
در
موج از باد صبا
پر بيابان سبزتر از گندنا
با پدر از تو جفايي مي رود
آن پدر
در
چشم تو سگ مي شود
من که صلحم دايما با اين پدر
اين جهان چون جنتستم
در
نظر
بانگ آبش مي رسد
در
گوش من
مست مي گردد ضمير و هوش من
صفحه قبل
1
...
4776
4777
4778
4779
4780
...
6717
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن