167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • که نقاب حرف و دم در خود کشيد
    تا شود بر آب و گل معني پديد
  • من خليل وقتم و او جبرئيل
    من نخواهم در بلا او را دليل
  • ليک مي خواهي که در افعال ما
    باز جويي حکمت و سر بقا
  • قاصدا سايل شدي در کاشفي
    بر عوام ار چه که تو زان واقفي
  • داس بگرفت و مر آن را مي بريد
    پس ندا از غيب در گوشش رسيد
  • دانه لايق نيست درانبار کاه
    کاه در انبار گندم هم تباه
  • نيست حکمت اين دو را آميختن
    فرق واجب مي کند در بيختن
  • جوهر صدقت خفي شد در دروغ
    هم چو طعم روغن اندر طعم دوغ
  • تا فرستد حق رسولي بنده اي
    دوغ را در خمره جنباننده اي
  • از براي دفع تهمت در ولاد
    که نزادست از زنا و از فساد
  • روغن اندر دوغ باشد چون عدم
    دوغ در هستي برآورده علم
  • گر نبودي جنبش آن بادها
    شير مرده کي بجستي در هوا
  • در پي تعبير آن تو عمرها
    مي دوي سوي شهان با دها
  • ليک تو آيس مشو هم پيل باش
    ور نه پيلي در پي تبديل باش
  • آنچنان پر شد ز دود و درد شاه
    که نمي يابيد در وي راه آه
  • در ميان اين دو مرگ او زنده است
    اين مطوق شکل جاي خنده است
  • خنده را در خواب هم تعبير خوان
    گريه گويد با دريغ و اندهان
  • صد دريچه و در سوي مرگ لديغ
    مي کند اندر گشادن ژيغ ژيغ
  • صورت او باز گر زينجا رود
    معني او در ولد باقي بود
  • تا بماند آن معاني در جهان
    چون شود آن قالب ايشان نهان
  • صدر خوانندش که در صف نعال
    جان او پستست يعني جاه و مال
  • شاه چون با زاهدي خويشي گزيد
    اين خبر در گوش خاتونان رسيد
  • مادر شه زاده گفت از نقص عقل
    شرط کفويت بود در عقل نقل
  • در قناعت مي گريزد از تقي
    نه از لئيمي و کسل هم چون گدا
  • در ملاحت خود نظير خود نداشت
    چهره اش تابان تر از خورشيد چاشت