167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • چون زمين دانيش دانا وقت خسف
    در حق قارون که قهرش کرد و نسف
  • هين بياور حجت و برهان که من
    نشنوم بي حجت اين را در زمن
  • گفت و گو بسيار گشت و خلق گيج
    در سر و پايان اين چرخ پسيج
  • من يقين دارم نشانش آن بود
    مر يقين دان را که در آتش رود
  • در زبان مي نايد آن حجت بدان
    هم چو حال سر عشق عاشقان
  • گفت من اينها ندانم حجتي
    که بود در پيش عامه آيتي
  • هست آتش امتحان آخرين
    کاندر آتش در فتند اين دو قرين
  • تا من و تو هر دو در آتش رويم
    حجت باقي حيرانان شويم
  • هم چنان کردند و در آتش شدند
    هر دو خود را بر تف آتش زدند
  • يک مناره در ثناي منکران
    کو درين عالم که تا باشد نشان
  • زهره ني کس را که يک حرفي از آن
    يا بدزدد يا فزايد در بيان
  • هم چو بازيهاي شطرنج اي پسر
    فايده هر لعب در تالي نگر
  • نبت را چه خوانده چه ناخوانده
    هست پاي او به گل در مانده
  • بر توکل تا چه آيد در نبرد
    چون توکل کردن اصحاب نرد
  • آنچ در ده سال خواهد آمدن
    اين زمان بيند به چشم خويشتن
  • چون نظر در پيش افکند او بديد
    آنچ خواهد بود تا محشر پديد
  • پردلان در جنگ هم از بيم جان
    حمله کرده سوي صف دشمنان
  • گفت چون طفلي به پيش والده
    وقت قهرش دست هم در وي زده
  • خاطر تو هم ز ما در خير و شر
    التفاتش نيست جاهاي دگر
  • هست اين اياک نعبد حصر را
    در لغت و آن از پي نفي ريا
  • اين نکردي تو که من کردم يقين
    ايي صفاتت در صفات ما دفين
  • ما رميت اذ رميت گشته اي
    خويشتن در موج چون کف هشته اي
  • زين شفيع خويشتن بيگانه شد
    زين تعجب خلق در افسانه شد
  • شب که شاه از قهر در قيرش کشيد
    ننگ دارد از هزاران روز عيد
  • زان نيامد يک عبارت در جهان
    که نهانست و نهانست و نهان