167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • خوش نگردد از مديحي سينه ها
    چونک در مداح باشد کينه ها
  • در سخاي آن شه و سلطان جود
    مر ترا کفشي و شلواري نبود
  • مال دادم بستدم عمر دراز
    در جزا زيرا که بودم پاک باز
  • صد کراهت در درون تو چو خار
    کي بود انده نشان ابتشار
  • شاهد شاهد هزاران هر طرف
    در گواهي هم چو گوهر بر صدف
  • بوشناسانند حاذق در مصاف
    تو به جلدي هاي هو کم کن گزاف
  • در ميان ناقدان زرقي متن
    با محک اي قلب دون لافي مزن
  • مر محک را ره بود در نقد و قلب
    که خدايش کرد امير جسم و قلب
  • پس چرا جان هاي روشن در جهان
    بي خبر باشند از حال نهان
  • در سرايت کمتر از ديوان شدند
    روحها که خيمه بر گردون زدند
  • سرنگون از چرخ زير افتد چنان
    که شقي در جنگ از زخم سنان
  • پس طبيبان الهي در جهان
    چون ندانند از تو بي گفت دهان
  • هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ
    صد سقم بينند در تو بي درنگ
  • کاملان از دور نامت بشنوند
    تا به قعر باد و بودت در دوند
  • بوي خوش آمد مر او را ناگهان
    در سواد ري ز سوي خارقان
  • پر شد از تيزي او صحرا و دشت
    دشت چه کز نه فلک هم در گذشت
  • اين سر خم را به کهگل در مگير
    کين برهنه نيست خود پوشش پذير
  • نقش گل در زيربيني بهر لاغ
    بوي گل بر سقف و ايوان دماغ
  • مرد خفته در عدن ديده فرق
    عکس آن بر جسم افتاده عرق
  • پيرهن در مصر رهن يک حريص
    پر شده کنعان ز بوي آن قميص
  • از پي روپوش عامه در بيان
    وحي دل گويند آن را صوفيان
  • صوفيي از فقر چون در غم شود
    عين فقرش دايه و مطعم شود
  • شاد آن صوفي که رزقش کم شود
    آن شبه ش در گردد و اويم شود
  • آن يکي کرمي دگر در سيب هم
    ليک جانش از برون صاحب علم
  • در پناه پنبه و کبريتها
    شعله و نورش برآيدت بر سها