167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • سرنگون خود را از اشتر در فکند
    گفت سوزيدم ز غم تا چندچند
  • پاي را بر بست و گفتا گو شوم
    در خم چوگانش غلطان مي روم
  • گوي شو مي گرد بر پهلوي صدق
    غلط غلطان در خم چوگان عشق
  • گوشه اي رو نامه را بگشا بخوان
    بين که حرفش هست در خورد شهان
  • جمله بر فهرست قانع گشته ايم
    زانک در حرص و هوا آغشته ايم
  • چون جوالي بس گراني مي بري
    زان نبايد کم که در وي بنگري
  • که چه داري در جوال از تلخ و خوش
    گر همي ارزد کشيدن را بکش
  • در جوال آن کن که مي بايد کشيد
    سوي سلطانان و شاهان رشيد
  • پاره پاره دلق و پنبه و پوستين
    در درون آن عمامه بد دفين
  • در ره تاريک مردي جامه کن
    منتظر استاده بود از بهر فن
  • در ربود او از سرش دستار را
    پس دوان شد تا بسازد کار را
  • زان عمامه زفت نابايست او
    ماند يک گز کهنه اي در دست او
  • اي بديده لوتهاي چرب خيز
    فضله آن را ببين در آب ريز
  • در جهان هر چيز چيزي مي کشد
    کفر کافر را و مرشد را رشد
  • معده خر که کشد در اجتذاب
    معده آدم جذوب گندم آب
  • اهل آن عالم چو آن عالم ز بر
    تا ابد در عهد و پيمان مستمر
  • ليک افزون گشت اثر ز ايجاد خلق
    در ميان اين دو افزونيست فرق
  • قلب اگر در خويش آخربين بدي
    آن سيه که آخر شد او اول شدي
  • عاقبت را ديد و او اشکسته شد
    از شکسته بند در دم بسته شد
  • پيش حالي بين که در جهلست و شک
    صبح صادق صبح کاذب هر دو يک
  • اين قلاوزي مکن از حرص جمع
    پس روي کن تا رود در پيش شمع
  • چون دو چشم گاو در جرم تلف
    هم چو يک چشمست کش نبود شرف
  • اين سخن پايان ندارد وان خفيف
    مي نويسد رقعه در طمع رغيف
  • چون جري کم آمدش در وقت چاشت
    زد بسي تشنيع او سودي نداشت
  • کاي ز بحر و ابر افزون کف تو
    در قضاي حاجت حاجات جو