167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • در رکاب او اميران قريش
    زانک جدش بود ز اعيان قريش
  • کمترين خلعت که بدهد در ثواب
    بر فزايد بر طراز آفتاب
  • خيز بلقيسا بيا و ملک بين
    بر لب درياي يزدان در بچين
  • آن سگي در کو گداي کور ديد
    حمله مي آورد و دلقش مي دريد
  • گويد او منگر به مرداري من
    عشق شه بين در نگهداري من
  • هين مرا مرده مبين گر زنده اي
    در کف شاهم نگر گر بنده اي
  • کي بمانم مرده در قبضه خدا
    بر کف عيسي مدار اين هم روا
  • من عصاام در کف موسي خويش
    موسيم پنهان و من پيدا به پيش
  • فربهش کن آنگهش کش اي قصاب
    زانک بي برگ اند در دوزخ کلاب
  • گر نبودي خصم و دشمن در جهان
    پس بمردي خشم اندر مردمان
  • هر حويجي باشدش کردي دگر
    در ميان باغ از سير و کبر
  • هر يکي با جنس خود در کرد خود
    از براي پختگي نم مي خورد
  • خاصه آن ارضي که از پهناوري
    در سفر گم مي شود ديو و پري
  • اين بيابان در بيابانهاي او
    هم چو اندر بحر پر يک تاي مو
  • چونک او بنياد آن مسجد نهاد
    جن و انس آمد بدن در کار داد
  • يک گروه از عشق و قومي بي مراد
    هم چنانک در ره طاعت عباد
  • حرص تو در کار بد چون آتشست
    اخگر از رنگ خوش آتش خوشست
  • آن سياهي فحم در آتش نهان
    چونک آتش شد سياهي شد عيان
  • فضل آن مسجد خاک و سنگ نيست
    ليک در بناش حرص و جنگ نيست
  • ور ازين ديوان و پريان سر کشند
    جمله را املاک در چنبر کشند
  • آن سليماني دلا منسوخ نيست
    در سر و سرت سليماني کنيست
  • دست جنباند چو دست او وليک
    در ميان هر دوشان فرقيست نيک
  • در ثناي او يکي شعري دراز
    بر نبشت و سوي خانه رفت باز
  • درگهي را که آزمودم در کرم
    حاجت نو را بدان جانب برم
  • تا که اصل و فصل او را بر دهند
    در بيان فضل او منبر نهند