167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • چونک با شيخي تو دور از زشتيي
    روز و شب سياري و در کشتيي
  • در پناه جان جان بخشي توي
    کشتي اندر خفته اي ره مي روي
  • گرچه شيري چون روي ره بي دليل
    خويش بين و در ضلالي و ذليل
  • پا بکش در کشتي و مي رو روان
    چون سوي معشوق جان جان روان
  • بردريدي در سخن پرده قياس
    گر نبودي سمع سامع را نعاس
  • بر سر زر تا چهل منزل براند
    تا که زر را در نظر آبي نماند
  • جز روان پاک او را شرق نه
    در طلوعش روز و شب را فرق نه
  • هم چو ذره بينيش در نور عرش
    پيش نور بي حد موفور عرش
  • من نديدم ظلمتي در شصت سال
    نه به روز و نه به شب نه ز اعتلال
  • صوفيان گفتند صدق قال او
    شب همي رفتيم در دنبال او
  • در بيابانهاي پر از خار و گو
    او چو ماه بدر ما را پيش رو
  • روي پس ناکرده مي گفتي به شب
    هين گو آمد ميل کن در سوي چپ
  • گرچه گردد در قيامت آن فزون
    از خدا اينجا بخواهيد آزمون
  • گفت هستم در مهمي قندجو
    سنگ ميزان هر چه خواهي باش گو
  • تا بدين ملکي که او دامست ژرف
    در شکار آرند مرغان شگرف
  • آنک گر خواهد همه خاک زمين
    سر به سر زر گردد و در ثمين
  • تخته بندست آن که تختش خوانده اي
    صدر پنداري و بر در مانده اي
  • آن يکي درويش گفت اندر سمر
    خضريان را من بديدم خواب در
  • که خدا شيرين بکرد آن ميوه را
    در دهان تو به همتهاي ما
  • مانده بود از کسب يک دو حبه ام
    دوخته در آستين جبه ام
  • آن يکي درويش هيزم مي کشيد
    خسته و مانده ز بيشه در رسيد
  • بود پيشش سر هر انديشه اي
    چون چراغي در درون شيشه اي
  • پس همي منگيد با خود زير لب
    در جواب فکرتم آن بوالعجب
  • در زمان ديدم که زر شد هيزمش
    هم چو آتش بر زمين مي تافت خوش
  • من در آن بي خود شدم تا ديرگه
    چونک با خويش آمدم من از وله