167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • باز غيرجان و عقل آدمي
    هست جاني در ولي آن دمي
  • ليک در وقت مثال اي خوش نظر
    اتحاد از روي جانبازي نگر
  • کان دلير آخر مثال شير بود
    نيست مثل شير در جمله حدود
  • آنچنان که سوز و درد زخم کيک
    محو گردد چون در آيد مار اليک
  • آنچنان که عور اندر آب جست
    تا در آب از زخم زنبوران برست
  • دم بخور در آب ذکر و صبر کن
    تا رهي از فکر و وسواس کهن
  • بس کساني کز جهان بگذشته اند
    لا نيند و در صفات آغشته اند
  • در صفات حق صفات جمله شان
    هم چو اختر پيش آن خور بي نشان
  • باز از هندوي شب چون ماه زاد
    در سر هر روزني نوري فتاد
  • تا بود خورشيد تابان بر افق
    هست در هر خانه نور او قنق
  • در بنااش ديده مي شد کر و فر
    ني فسرده چون بناهاي دگر
  • در بنا هر سنگ کز که مي سکست
    فاش سيروا بي همي گفت از نخست
  • سنگ بي حمال آينده شده
    وان در و ديوارها زنده شده
  • چون در و ديوار تن با آگهيست
    زنده باشد خانه چون شاهنشهيست
  • تخت او سيار بي حمال شد
    حلقه و در مطرب و قوال شد
  • چون سليمان در شدي هر بامداد
    مسجد اندر بهر ارشاد عباد
  • پند فعلي خلق را جذاب تر
    که رسد در جان هر باگوش و کر
  • اندر آن وهم اميري کم بود
    در حشم تاثير آن محکم بود
  • بر سوم پايه عمر در دور خويش
    از براي حرمت اسلام و کيش
  • هين مشو نوميد نور از آسمان
    حق چو خواهد مي رسد در يک زمان
  • چرخ پانصد ساله راه اي مستعين
    در اثر نزديک آمد با زمين
  • مصطفي زين گفت که آدم و انبيا
    خلف من باشند در زير لوا
  • اول فکر آخر آمد در عمل
    خاصه فکري کو بود وصف ازل
  • دل به کعبه مي رود در هر زمان
    جسم طبع دل بگيرد ز امتنان
  • گرچه پله چشم بر هم مي زني
    در سفينه خفته اي ره مي کني