167906 مورد در 0.20 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • اصل ظلم ظالمان از ديو بود
    ديو در بندست استم چون نمود
  • تانيايد هر دو خصم اندر حضور
    حق نيايد پيش حاکم در ظهور
  • گفت قول تست برهان و درست
    خصم من بادست و او در حکم تست
  • مي کشيد از بيهشي اش در بيان
    اندک اندک از کرم صدر جهان
  • بانگ زد در گوش او شه کاي گدا
    زر نثار آوردمت دامن گشا
  • اي بديده در فراقم گرم و سرد
    با خود آ از بي خودي و باز گرد
  • ناقه چون سر کرد در آب و گلش
    نه گل آنجا ماند نه جان و دلش
  • جاهلست و اندرين مشکل شکار
    مي کشد خرگوش شيري در کنار
  • در دمم قصاب وار اين دوست را
    تا هلد آن مغز نغزش پوست را
  • گفت اي جان رميده از بلا
    وصل ما را در گشاديم الصلا
  • کم ز بادي نيست شد از امر کن
    در رحم طاوس و مرغ خوش سخن
  • بهر گستاخي شوخ غره اي
    حلمها در پيش حلمت ذره اي
  • اين بگفت و گريه در شد آن نحيف
    که برو بگريست هم دون هم شريف
  • پس چه باشد عشق درياي عدم
    در شکسته عقل را آنجا قدم
  • من چو با سوداييانش محرمم
    روز و شب اندر قفص در مي دمم
  • ستر چه در پشم و پنبه آذرست
    تا همي پوشيش او پيداترست
  • ور صبا را پيک کردي در وفا
    از غباري تيره گشتي آن صبا
  • کان جوان در جست و جو بد هفت سال
    از خيال وصل گشته چون خيال
  • گفت پيغامبر که چون کوبي دري
    عاقبت زان در برون آيد سري
  • چون ز چاهي مي کني هر روز خاک
    عاقبت اندر رسي در آب پاک
  • آنک روزي نيستش بخت و نجات
    ننگرد عقلش مگر در نادرات
  • اين دو را گيرد که تاريکي دهد
    در دلش ادبار جز اين کي نهد
  • بس کسا که نان خورد دلشاد او
    مرگ او گردد بگيرد در گلو
  • پس تو اي ادبار رو هم نان مخور
    تا نيفتي همچو او در شور و شر
  • جمله عالم شرق و غرب آن نور يافت
    تا تو در چاهي نخواهد بر تو تافت