167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • که چرا آتش به من در مي زني
    چون خريدي چون نگونم مي کني
  • گويد اي نخود چريدي در بهار
    رنج مهمان تو شد نيکوش دار
  • شو غذي و قوت و انديشه ها
    شير بودي شير شو در بيشه ها
  • از صفاتش رسته اي والله نخست
    در صفاتش باز رو چالاک و چست
  • آمدي در صورت باران و تاب
    مي روي اندر صفات مستطاب
  • زانک انسان در غنا طاغي شود
    همچو پيل خواب بين ياغي شود
  • پيل چون در خواب بيند هند را
    پيلبان را نشنود آرد دغا
  • در جمادي گفتمي زان مي دوي
    تا شوي علم و صفات معنوي
  • گر شديت اندر نصيحت جبرئيل
    مي نخواهد غوث در آتش خليل
  • عين آتش در اثير آمد يقين
    پرتو و سايه ويست اندر زمين
  • زانک در پرتو نيابد کس ثبات
    عکسها وا گشت سوي امهات
  • ظاهرست و هرکسي پي مي برد
    کو بيان که گم شود در وي خرد
  • آنک گويند اوليا در که بوند
    تا ز چشم مردمان پنهان شوند
  • آدمي نزديک عاقل چون خفيست
    چون بود آدم که در غيب او صفيست
  • در کف حق بهر داد و بهر زين
    قلب مومن هست بين اصبعين
  • تو ز دوري مي نبيني جز که گرد
    اندکي پيش آ ببين در گرد مرد
  • کوه با داود گشته همرهي
    هردو مطرب مست در عشق شهي
  • نغمه اجزاي آن صافي جسد
    هر دمي در گوش حسش مي رسد
  • بنگرد در نفس خود صد گفت و گو
    همنشين او نبرده هيچ بو
  • گر نبيني آب کورانه بفن
    سوي جو آور سبو در جوي زن
  • زانک هر بادي مرا در مي ربود
    باد مي نربايدم ثقلم فزود
  • لنگر عقلست عاقل را امان
    لنگري در يوزه کن از عاقلان
  • خفت در مسجد خود او را خواب کو
    مرد غرقه گشته چون خسپد بجو
  • تو ز بيم بانگ آن ديو لعين
    وا گريزي در ضلالت از يقين
  • سالها او را به بانگي بنده اي
    در چنين ظلمت نمد افکنده اي