167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • مي رود در ره نداند منزلي
    گام ترسان مي نهد اعمي دلي
  • ور بداند ره دل با هوش او
    کي رود هر هاي و هو در گوش او
  • همچو شيطان در سپه شد صد يکم
    خواند افسون که انني جار لکم
  • چون قريش از گفت او حاضر شدند
    هر دو لشکر در ملاقان آمدند
  • نفس و شيطان هر دو يک تن بوده اند
    در دو صورت خويش را بنموده اند
  • دشمني داري چنين در سر خويش
    مانع عقلست و خصم جان و کيش
  • در دل او سوراخها دارد کنون
    سر ز هر سوراخ مي آرد برون
  • در خبر بشنو تو اين پند نکو
    بيم جنبيکم لکم اعدي عدو
  • طمطراق اين عدو مشنو گريز
    کو چو ابليسست در لج و ستيز
  • که بگويد دشمني از دشمني
    آتشي در ما زند فردا دني
  • کودکي کو حارس کشتي بدي
    طبلکي در دفع مرغان مي زدي
  • بانگ کوس و طبل بر وي روز و شب
    مي زدي اندر رجوع و در طلب
  • جمله در بازار از آن گشتند بند
    تا چو سود افتاد مال خود دهند
  • زر در انبانها نشسته منتظر
    تا که سود آيد ببذل آيد مصر
  • چون ببيند کاله اي در ربح بيش
    سرد گردد عشقش از کالاي خويش
  • همچنين علم و هنرها و حرف
    چون بديد افزون از آنها در شرف
  • لعبت مرده بود جان طفل را
    تا نگشت او در بزرگي طفل زا
  • چون ز طفلي رست جان شد در وصال
    فارغ از حس است و تصوير و خيال
  • برفها زان از ثمن اوليستت
    که هيي در شک يقيني نيستت
  • وين عجب ظنست در تو اي مهين
    که نمي پرد به بستان يقين
  • چون رسد در علم پس پر پا شود
    مر يقين را علم او بويا شود
  • من نلافم ور بلافم همچو آب
    نيست در آتش کشي ام اضطراب
  • همچو روي آفتاب بي حذر
    گشت رويش خصم سوز و پرده در
  • هر پيمبر سخت رو بد در جهان
    يکسواره کوفت بر جيش شهان
  • بنگر اندر نخودي در ديگ چون
    مي جهد بالا چو شد ز آتش زبون