167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • هرچه از وي شاد گردي در جهان
    از فراق او بينديش آن زمان
  • ديد مريم صورتي بس جان فزا
    جان فزايي دلربايي در خلا
  • زانک عادت کرده بود آن پاک جيب
    در هزيمت رخت بردن سوي غيب
  • شاه و لشکر حلقه در گوشش شده
    خسروان هوش بيهوشش شده
  • من چگويم که مرا در دوخته ست
    دمگهم را دمگه او سوخته ست
  • او در آخر چرب مي بيند علف
    وين ز قصاب آخرش بيند تلف
  • گر ز شير ديو تن را وابري
    در فطام اوبسي نعمت خوردي
  • در الهي نامه گويد شرح اين
    آن حکيم غيب و فخرالعارفين
  • خود بنه و بنگاه من در نيستيست
    يکسواره نقش من پيش ستيست
  • چون خيالي در دلت آمد نشست
    هر کجا که مي گريزي با توست
  • تو همي گيري پناه ازمن به حق
    من نگاريده پناهم در سبق
  • سخت بي صبر و در آتشدان تيز
    رو سوي صدر جهان مي کن گريز
  • جز به خواري در بخاراي دلش
    راه ندهد جزر و مد مشکلش
  • فرقت صدر جهان در جان او
    پاره پاره کرده بود ارکان او
  • دم بدم در سوز بريان مي شوم
    هرچه بادا باد آنجا مي روم
  • پس کدامين شهر ز آنها خوشترست
    گفت آن شهري که در وي دلبرست
  • هر موکل را موکل مختفيست
    ورنه او در بند سگ طبعي ز چيست
  • هرکه بيني در زياني مي رود
    گرچه تنها با عواني مي رود
  • مسئله کيس ار بپرسد کس ترا
    گو نگنجد گنج حق در کيسه ها
  • در سمرقندست قند اما لبش
    از بخارا يافت و آن شد مذهبش
  • چون سواد آن بخارا را بديد
    در سواد غم بياضي شد پديد
  • ساعتي افتاد بيهوش و دراز
    عقل او پريد در بستان راز
  • هرکه ديدش در بخارا گفت خيز
    پيش از پيدا شدن منشين گريز
  • الله الله درميا در خون خويش
    تکيه کم کن بر دم و افسون خويش
  • شب همي جوشم در آتش همچو ديگ
    روز تا شب خون خورم مانند ريگ