167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • اين همي گفت و رخش در عين گفت
    نرگس و گلبرگ و لاله مي شکفت
  • خود کي بيند مردم ديده ترا
    در جهان جز مردم ديده فزا
  • چون به غير مردم ديده ش نديد
    پس به غير او کي در رنگش رسيد
  • پس جز او جمله مقلد آمدند
    در صفات مردم ديده بلند
  • گفت نه نه بلک امشب جان من
    مي رسد خود از غريبي در وطن
  • اندر آن حلقه ز رب العالمين
    نور مي تابد چو در حلقه نگين
  • در زمان خواب چون آزاد شد
    زان مکان بنگر که جان چون شاد شد
  • يا که کفش تنگ پوشي اي غوي
    در بيابان فراخي مي روي
  • تا چرد آن بره در صحراي سبز
    هين رحم بگشا که گشت اين بره گبز
  • هر گراني و کسل خود از تنست
    جان ز خفت جمله در پريدنست
  • در حقيقت خالق آثار اوست
    ليک جز علت نبيند اهل پوست
  • بل عقول ماست سايه هاي او
    مي فتد چون سايه ها در پاي او
  • ليک جان در عقل تاثيري کند
    زان اثر آن عقل تدبيري کند
  • نوح وار ار صدقي زد در تو روح
    کو يم و کشتي و کو طوفان نوح
  • ليک در که مارهاي پر فن اند
    اندرين يم ماهييها مي کنند
  • اسپ خود را اي رسول آسمان
    در ملولان منگر و اندر جهان
  • نه تواند در مصافش زخم خورد
    نه بنفرين تاندش مهجور کرد
  • نام او خوانند در قرآن صريح
    قصه اش گويند از ماضي فصيح
  • در وجود از سر حق و ذات او
    دورتر از فهم و استبصار کو
  • گفت قايل در جهان درويش نيست
    ور بود درويش آن درويش نيست
  • هست از روي بقاي ذات او
    نيست گشته وصف او در وصف هو
  • چون زبانه شمع پيش آفتاب
    نيست باشد هست باشد در حساب
  • پيش شيري آهوي بيهوش شد
    هستي اش در هست او روپوش شد
  • نبض عاشق بي ادب بر مي جهد
    خويش را در کفه شه مي نهد
  • در بخارا بنده صدر جهان
    متهم شد گشت از صدرش نهان