167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • چند اندر رنجها و در بلا
    گفتي از دامم رها ده اي خدا
  • گويد او چون زفت بيند خويش را
    در کدامين خانه گنجم اي کيا
  • زفت گردد پا کشد در سايه اي
    کاهلي سيري غري خودرايه اي
  • گويدش دل خانه اي ساز اي عمو
    گويد او در خانه کي گنجم بگو
  • گويي از توبه بسازم خانه اي
    در زمستان باشدم استانه اي
  • سده چون شد آب نايد در جگر
    گر خورد دريا رود جايي دگر
  • از چنين محسن نشايد نااميد
    دست در فتراک اين رحمت زنيد
  • دل فرو بسته و ملول آنکس بود
    کز فراق يار در محبس بود
  • دلبر و مطلوب با ما حاضرست
    در نثار رحمتش جان شاکرست
  • در دل ما لاله زار و گلشنيست
    پيري و پژمردگي را راه نيست
  • آن دراز و کوتهي در جسمهاست
    آن دراز و کوته اندر جان کجاست
  • در گلستان عدم چون بي خوديست
    مستي از سغراق لطف ايزديست
  • جان ما فارغ بد از انديشه ها
    در غم افکنديد ما را و عنا
  • گر تو جايي خفته باشي با خطر
    اژدها در قصد تو از سوي سر
  • تو بگويي فال بد چون مي زني
    فال چه بر جه ببين در روشني
  • اين نجوم ما نشد هرگز خلاف
    صحتش چون ماند از تو در غلاف
  • پس بدو گويي همين بود اي فلان
    چون بندريدي گريبان در فغان
  • که لئيمان در جفا صافي شوند
    چون وفا بينند خود جافي شوند
  • آدمي را هست در هر کار دست
    ليک ازو مقصود اين خدمت بدست
  • ساخت موسي قدس در باب صغير
    تا فرود آرند سر قوم زحير
  • ديدبان دل نبيند در مجال
    کز کدامين رکن جان آيد خيال
  • کي رسد جاسوس را آنجا قدم
    که بود مرصاد و در بند عدم
  • آن يکي در مرغزار و جوي آب
    و آن يکي پهلوي او اندر عذاب
  • همنشينا هين در آ اندر چمن
    گويد اي جان من نيارم آمدن
  • مسجدي بر ره بد و بانگ صلا
    آمد اندر گوش سنقر در ملا