167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • آن سوم و آن چارم و پنجم چنين
    در پي ما غم نمايند و حنين
  • متفق گشتند در عهد وثيق
    که نگرداند سخن را يک رفيق
  • راي آن کودک بچربيد از همه
    عقل او در پيش مي رفت از رمه
  • آن تفاوت هست در عقل بشر
    که ميان شاهدان اندر صور
  • او در آمد گفت استا را سلام
    خير باشد رنگ رويت زردفام
  • همچنين تا وهم او قوت گرفت
    ماند اندر حال خود بس در شگفت
  • عقل جزوي آفتش وهمست و ظن
    زانک در ظلمات شد او را وطن
  • آمد و در را بتندي وا گشاد
    کودکان اندر پي آن اوستاد
  • تو درون خانه از بغض و نفاق
    مي نبيني حال من در احتراق
  • گفتش اي غر تو هنوزي در لجاج
    مي نبيني اين تغير و ارتجاج
  • گفت رو مه تو رهي مه آينت
    دايما در بغض و کيني و عنت
  • پس برون جستند سوي خانه ها
    همچو مرغان در هواي دانه ها
  • هم عرق کرده ز بسياري لحاف
    سر ببسته رو کشيده در سجاف
  • من بدم غافل بشغل قال و قيل
    بود در باطن چنين رنجي ثقيل
  • او همان دست آورد در گير و دار
    بر گمان آنک هست او بر قرار
  • خود ببيند دست رفته در ضرر
    خون ازو بسيار رفته بي خبر
  • دست و پا در خواب بيني و ايتلاف
    آن حقيقت دان مدانش از گزاف
  • هر کسي را بهر کاري ساختند
    ميل آن را در دلش انداختند
  • گفت جاروبي ندارم در دکان
    گفت بس بس اين مضاحک رابمان
  • پس بگويي خواجه جاروبي بيار
    تا بجويم زر خود را در غبار
  • گفت آن درويش يا رب با تو من
    عهد کردم زين نچينم در زمن
  • مدتي بر نذر خود بودش وفا
    تا در آمد امتحانات قضا
  • در حديث ديگر اين دل دان چنان
    کآب جوشان ز آتش اندر قازغان
  • نيست خود ازمرغ پران اين عجب
    که نبيند دام و افتد در عطب
  • بيني اندر دلق مهتر زاده اي
    سر برهنه در بلا افتاده اي