167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • بيتها در نامه و مدح و ثنا
    زاري و مسکيني و بس لابه ها
  • گفت پس من نيستم معشوق تو
    من به بلغار و مرادت در قتو
  • آنک او موقوف حالست آدميست
    کو بحال افزون و گاهي در کميست
  • صوفي ابن الوقت باشد در منال
    ليک صافي فارغست از وقت و حال
  • منگر اندر نقش زشت و خوب خويش
    بنگر اندر عشق و در مطلوب خويش
  • کين طلب کاري مبارک جنبشيست
    اين طلب در راه حق مانع کشيست
  • اين طلب همچون خروسي در صياح
    مي زند نعره که مي آيد صباح
  • آن يکي در عهد داوود نبي
    نزد هر دانا و پيش هر غبي
  • کاهلم من سايه خسپم در وجود
    خفتم اندر سايه اين فضل و جود
  • اين و صد چندين مرورا معجزات
    نور رويش بي جهان و در جهات
  • اين چنين گيجي بيامد در ميان
    که بر آيم بر فلک بي نردبان
  • تا که شد در شهر معروف و شهير
    کو ز انبان تهي جويد پنير
  • شد مثل در خام طبعي آن گدا
    او ازين خواهش نمي آمد جدا
  • تا که روزي ناگهان در چاشتگاه
    اين دعا مي کرد با زاري و آه
  • ناگهان در خانه اش گاوي دويد
    شاخ زد بشکست دربند و کليد
  • گاو گستاخ اندر آن خانه بجست
    مرد در جست و قوايمهاش بست
  • چون سرش ببريد شد سوي قصاب
    تا اهابش بر کند در دم شتاب
  • چون ز مفلس زر تقاضا مي کني
    زر ببخشش در سر اي شاه غني
  • بي تو نظم و قافيه شام و سحر
    زهره کي دارد که آيد در نظر
  • چون دو ناطق را ز حال همدگر
    نيست آگه چون بود ديوار و در
  • هست سني را يکي تسبيح خاص
    هست جبري را ضد آن در مناص
  • کم کسي داند مگر ربانيي
    کش بود در دل محک جانيي
  • او نيفتد در گمان از طعنشان
    او نگردد دردمند از ظعنشان
  • هيچ يک ذره نيفتد در خيال
    يا به طعن طاعنان رنجورحال
  • چون درآيي از در مکتب بگو
    خير باشد اوستا احوال تو