167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • تو بماندي در ميانه آنچنان
    بي مدد چون آتشي از کاروان
  • نه چو عيسي سوي گردون بر شود
    نه چو قارون در زمين اندر رود
  • با تو باشد در مکان و بي مکان
    چون بماني از سرا و از دکان
  • چون تو وردي ترک کردي در روش
    بر تو قبضي آيد از رنج و تبش
  • در معاصي قبضها دلگير شد
    قبضها بعد از اجل زنجير شد
  • چونک بيخ بد بود زودش بزن
    تا نرويد زشت خاري در چمن
  • باشد آن کفران نعمت در مثال
    که کني با محسن خود تو جدال
  • خار سه سويست هر چون کش نهي
    در خلد وز زخم او تو کي جهي
  • آتش ترک هوا در خار زن
    دست اندر يار نيکوکار زن
  • ناصحانشان در نصيحت آمدند
    از فسوق و کفر مانع مي شدند
  • چند چوپانشان بخواند و نامدند
    خاک غم در چشم چوپان مي زدند
  • حميتي بد جاهليت در دماغ
    بانگ شومي بر دمنشان کرد زاغ
  • بهر مظلومان همي کندند چاه
    در چه افتادند و مي گفتند آه
  • او همي گويد که صبرم شد فنا
    در فراق روي تو يا ربنا
  • روستايي در تملق شيوه کرد
    تا که حزم خواجه را کاليوه کرد
  • هم ازينجا کودکانش در پسند
    نرتع و نلعب بشادي مي زدند
  • گر بود آن سود صد در صد مگير
    بهر زر مگسل ز گنجور اي فقير
  • زانک بر بانگ دهل در سال تنگ
    جمعه را کردند باطل بي درنگ
  • ماند پيغامبر بخلوت در نماز
    با دو سه درويش ثابت پر نياز
  • تو روا داري که آيم سوي ده
    تا در ابرو افکند سلطان گره
  • اي که جزو اين زميني سر مکش
    چونک بيني حکم يزدان در مکش
  • آب از بالا به پستي در رود
    آنگه از پستي به بالا بر رود
  • دانه هر ميوه آمد در زمين
    بعد از آن سرها بر آورد از دفين
  • با هزاران حزم خواجه مات شد
    زان سفر در معرض آفات شد
  • اعتمادش بر ثبات خويش بود
    گرچه که بد نيم سيلش در ربود