167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • غوره اي کو سنگ بست و خام ماند
    در ازل حق کافر اصليش خواند
  • نه اخي نه نفس واحد باشد او
    در شقاوت نحس ملحد باشد او
  • گر بگويم آنچ او دارد نهان
    فتنه افهام خيزد در جهان
  • پس در انگوري همي درند پوست
    تا يکي گردند و وحدت وصف اوست
  • دوست دشمن گردد ايرا هم دواست
    هيچ يک با خويش جنگي در نبست
  • همچو خاک مفترق در ره گذر
    يک سبوشان کرد دست کوزه گر
  • گر نظاير گويم اينجا در مثال
    فهم را ترسم که آرد اختلال
  • هم سليمان هست اکنون ليک ما
    از نشاط دوربيني در عمي
  • دوربيني کور دارد مرد را
    همچو خفته در سرا کور از سرا
  • مولعيم اندر سخنهاي دقيق
    در گره ها باز کردن ما عشيق
  • همچو مرغي کو گشايد بند دام
    گاه بندد تا شود در فن تمام
  • خود زبون او نگردد هيچ دام
    ليک پرش در شکست افتد مدام
  • لکلک ايشان که لک لک مي زند
    آتش توحيد در شک مي زند
  • بلبل ايشان که حالت آرد او
    در درون خويش گلشن دارد او
  • هر يک آهنگش ز کرسي تا ثريست
    وز ثري تا عرش در کر و فريست
  • با سليمان خو کن اي خفاش رد
    تا که در ظلمت نماني تا ابد
  • پس سليمان بحر آمد ما چو طير
    در سليمان تا ابد داريم سير
  • با سليمان پاي در دريا بنه
    تا چو داود آب سازد صد زره
  • چشم او ماندست در جوي روان
    بي خبر از ذوق آب آسمان
  • حاجيان حيران شدند از وحدتش
    و آن سلامت در ميان آفتش
  • در نماز استاده بد بر روي ريگ
    ريگ کز تفش بجوشد آب ديگ
  • گفتيي سرمست در سبزه و گلست
    يا سواره بر براق و دلدلست
  • در ميان اين مناجات ابر خوش
    زود پيدا شد چو پيل آب کش
  • قوم ديگر را يقين در ازدياد
    زين عجب والله اعلم بالرشاد
  • بر گشا گنجينه اسرار را
    در سوم دفتر بهل اعذار را