167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • مي تواند زيست بي چشم و بصر
    فارغست از چشم او در خاک تر
  • هر زمان در گلشن شکر خدا
    او بر آرد همچو بلبل صد نوا
  • در يکي پيهي نهي تو روشني
    استخواني را دهي سمع اي غني
  • هست خاشاک تو صورتهاي فکر
    نو بنو در مي رسد اشکال بکر
  • آب چون انبه تر آيد در گذر
    زو کند قشر صور زوتر گذر
  • چون بغايت تيز شد اين جو روان
    غم نپايد در ضمير عارفان
  • نفس نمرودست و عقل و جان خليل
    روح در عينست و نفس اندر دليل
  • اين دليل راه ره رو را بود
    کو بهر دم در بيابان گم شود
  • در زبان او ببايد آمدن
    تا بياموزد ز تو او علم و فن
  • پس همه خلقان چو طفلان ويند
    لازمست اين پير را در وقت پند
  • جان نباشد جز خبر در آزمون
    هر که را افزون خبر جانش فزون
  • ورنه بهتر را سجود دون تري
    امر کردن هيچ نبود در خوري
  • کي پسندد عدل و لطف کردگار
    که گلي سجده کند در پيش خار
  • مرغ و ماهي و پري و آدمي
    زانک او بيشست و ايشان در کمي
  • مي بپوشي آفتابي در گلي
    رخنه مي جويي ز بدر کاملي
  • باري ار دوري ز خدمت يار باش
    در ندامت چابک و بر کار باش
  • چون خري در گل فتد از گام تيز
    دم بدم جنبد براي عزم خيز
  • در وحل تاويل و رخصت مي کني
    چون نمي خواهي کز آن دل بر کني
  • آن يکي مي گفت در عهد شعيب
    که خدا از من بسي ديدست عيب
  • که بگفتي چند کردم من گناه
    وز کرم نگرفت در جرمم اله
  • چند چندت گيرم و تو بي خبر
    در سلاسل مانده اي پا تا بسر
  • چون نويسي کاغد اسپيد بر
    آن نبشته خوانده آيد در نظر
  • چون شعيب اين نکته ها با وي بگفت
    زان دم جان در دل او گل شکفت
  • طاعتش نغزست و معني نغز ني
    جوزها بسيار و در وي مغز ني
  • روز عبدالله او را گشته نام
    شب نعوذ بالله و در دست جام