167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • گفت اندر يک جوالم گندمست
    در دگر ريگي نه قوت مردمست
  • گفت نيم گندم آن تنگ را
    در دگر ريز از پي فرهنگ را
  • اين چنين فکر دقيق و راي خوب
    تو چنين عريان پياده در لغوب
  • گفت رختت چيست باري در دکان
    گفت ما را کودکان و کو مکان
  • گفت والله نيست يا وجه العرب
    در همه ملکم وجوه قوت شب
  • خيره شد در شيخ و اندر دلق او
    شکل ديگر گشته خلق و خلق او
  • چون رجا و خوف در دلها روان
    نيست مخفي بر وي اسرار جهان
  • دل نگه داريد اي بي حاصلان
    در حضور حضرت صاحب دلان
  • پيش بينايان حدث در روي مال
    ناز مي کن با چنين گنديده حال
  • شيخ سوزن زود در دريا فکند
    خواست سوزن را بآواز بلند
  • اين نشان ظاهرست اين هيچ نيست
    تا بباطن در روي بيني تو بيست
  • بهر اين بو گفت احمد در عظات
    دائما قرة عيني في الصلوة
  • ديدن ديده فزايد عشق را
    عشق در ديده فزايد صدق را
  • چون يکي حس در روش بگشاد بند
    ما بقي حسها همه مبدل شوند
  • تا در آنجا سنبل و ريحان چرند
    تا به گلزار حقايق ره برند
  • آن حقيقت را که باشد از عيان
    هيچ تاويلي نگنجد در ميان
  • چونک دعويي رود در ملک پوست
    مغز آن کي بود قشر آن اوست
  • روح وحيي را مناسبهاست نيز
    در نيابد عقل کان آمد عزيز
  • عقل موسي چون شود در غيب بند
    عقل موشي خود کيست اي ارجمند
  • لب ببسته مست در بيع و شري
    مشتري بي حد که الله اشتري
  • آنچنان کس را که کوته بين بود
    در تلون غرق و بي تمکين بود
  • موش گفتم زانک در خاکست جاش
    خاک باشد موش را جاي معاش
  • راهها داند ولي در زير خاک
    هر طرف او خاک را کردست چاک
  • پس بيفزا حاجت اي محتاج زود
    تا بجوشد در کرم درياي جود
  • چشم ننهادست حق در کورموش
    زانک حاجت نيست چشمش بهر نوش