167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • در سفر گر روم بيني يا ختن
    از دل تو کي رود حب الوطن
  • ناف ما بر مهر او ببريده اند
    عشق او در جان ما کاريده اند
  • اي بسا کز وي نوازش ديده ايم
    در گلستان رضا گرديده ايم
  • چند روزي که ز پيشم رانده ست
    چشم من در روي خوبش مانده ست
  • کز چنان رويي چنين قهر اي عجب
    هر کسي مشغول گشته در سبب
  • چونک بر نطعش جز اين بازي نبود
    گفت بازي کن چه دانم در فزود
  • آن يکي بازي که بد من باختم
    خويشتن را در بلا انداختم
  • در بلا هم مي چشم لذات او
    مات اويم مات اويم مات او
  • چون رهاند خويشتن را اي سره
    هيچ کس در شش جهت از ششدره
  • هر که در شش او درون آتشست
    اوش برهاند که خلاق ششست
  • صد هزاران را چو من تو ره زدي
    حفره کردي در خزينه آمدي
  • در هوا چون بشنود بانگ صفير
    از هوا آيد شود اينجا اسير
  • قوم نوح از مکر تو در نوحه اند
    دل کباب و سينه شرحه شرحه اند
  • از تو بود آن سنگسار قوم لوط
    در سياهابه ز تو خوردند غوط
  • گرگ از آهو چو زايد کودکي
    هست در گرگيش و آهويي شکي
  • گر کند او خدمت تن هست خر
    ور رود در بحر جان يابد گهر
  • گفت امير اي راه زن حجت مگو
    مر ترا ره نيست در من ره مجو
  • آدمي کو علم الاسما بگست
    در تک چون برق اين سگ بي تکست
  • از بهشت انداختش بر روي خاک
    چون سمک در شست او شد از سماک
  • اندرون هر حديث او شرست
    صد هزاران سحر در وي مضمرست
  • چون سخن در وي رود علت شود
    تيغ غازي دزد را آلت شود
  • چونک در سبزه ببيني دنبه ها
    دام باشد اين نداني تو چرا
  • گرگ بيچاره اگرچه گرسنست
    متهم باشد که او در طنطنه ست
  • گفت اه چون حکم راند بي دلي
    در ميان آن دو عالم جاهلي
  • جاهلست و غافلست از حالشان
    چون رود در خونشان و مالشان