167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • خر گريزد از خداوند از خري
    صاحبش در پي ز نيکو گوهري
  • مصطفي فرمود اگر گويم براست
    شرح آن دشمن که در جان شماست
  • نه دلش را تاب ماند در نياز
    نه تنش را قوت روزه و نماز
  • همچو بوبکر ربابي تن زنم
    دست چون داود در آهن زنم
  • اژدهايي خرس را در مي کشيد
    شير مردي رفت و فريادش رسيد
  • چرخ را در زير پا آر اي شجاع
    بشنو از فوق فلک بانگ سماع
  • هوي هوي باد و شيرافشان ابر
    در غم ما اند يک ساعت تو صبر
  • آن فلاني فوق آن سرکش نشست
    گرچه در صورت به پهلويش نشست
  • سنگ و آهن زين جهت که سابق است
    در عمل فوقي اين دو لايق است
  • هر چه در پستيست آمد از علا
    چشم را سوي بلندي نه هلا
  • چشم را در روشنايي خوي کن
    گر نه خفاشي نظر آن سوي کن
  • سامري وار آن هنر در خود چو ديد
    او ز موسي از تکبر سر کشيد
  • سر نخواهي که رود تو پاي باش
    در پناه قطب صاحب راي باش
  • او توي خود را بجو در اوي او
    کو و کو گو فاخته شو سوي او
  • پس دوباره رحمتم آريد هان
    چون دو کوري دارم و من در ميان
  • چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار
    شد ملازم در پي آن بردبار
  • بر تو دل مي لرزدم ز انديشه اي
    با چنين خرسي مرو در بيشه اي
  • اين همه گفت و به گوشش در نرفت
    بدگماني مرد سديست زفت
  • باز گفتش من عدوي تو نيم
    لطف باشد گر بيابي در پيم
  • در خيال افتاد مرد از جد او
    خشمگين شد زود گردانيد رو
  • صد گمانت بود در پيغامبريم
    با چنين برهان و اين خلق کريم
  • چون نبودي بد گمان در حق او
    چون نهادي سر چنان اي زشت خو
  • سامريي خود که باشد اي سگان
    که خدايي بر تراشد در جهان
  • گاو مي شايد خدايي را بلاف
    در رسولي ام تو چون کردي خلاف
  • گفت چون از جد و بندم وز جدال
    در دل او پيش مي زايد خيال