167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • آنک بي يسمع و بي يبصر شده ست
    در حق آن بنده اين هم بيهده ست
  • فاطمه مدحست در حق زنان
    مرد را گويي بود زخم سنان
  • آتشي از عشق در جان بر فروز
    سر بسر فکر و عبارت را بسوز
  • در درون کعبه رسم قبله نيست
    چه غم از غواص را پاچيله نيست
  • لعل را گر مهر نبود باک نيست
    عشق در درياي غم غمناک نيست
  • بعد از آن در سر موسي حق نهفت
    رازهايي گفت کان نايد به گفت
  • کفر تو دينست و دينت نور جان
    آمني وز تو جهاني در امان
  • گفت اي موسي از آن بگذشته ام
    من کنون در خون دل آغشته ام
  • نقش مي بيني که در آيينه ايست
    نقش تست آن نقش آن آيينه نيست
  • تا بپوشد او پليديهاي ما
    در عوض بر رويد از وي غنچه ها
  • گفت واپس رفته ام من در ذهاب
    حسر تا يا ليتني کنت تراب
  • زان همه ميلش سوي خاکست کو
    در سفر سودي نبيند پيش رو
  • روي واپس کردنش آن حرص و آز
    روي در ره کردنش صدق و نياز
  • چونک گردانيد سر سوي زمين
    در کمي و خشکي و نقص و غبين
  • ميل روحت چون سوي بالا بود
    در تزايد مرجعت آنجا بود
  • هر که در زندان قرين محنتيست
    آن جزاي لقمه اي و شهوتيست
  • هر که در قصري قرين دولتيست
    آن جزاي کارزار و محنتيست
  • بي سبب بيند چو ديده شد گذار
    تو که در حسي سبب را گوش دار
  • اه که چون دلدار ما غمسوز شد
    خلوت شب در گذشت و روز شد
  • آن خر عيسي مزاج دل گرفت
    در مقام عاقلان منزل گرفت
  • تو عسل ما سرکه در دنيا و دين
    دفع اين صفرا بود سرکنگبين
  • کان عودي در تو گر آتش زنند
    اين جهان از عطر و ريحان آگنند
  • عاقلي بر اسپ مي آمد سوار
    در دهان خفته اي مي رفت مار
  • سيب چندان مر ورا در خورد داد
    کز دهانش باز بيرون مي فتاد
  • زخم دبوس و سوار همچو باد
    مي دويد و باز در رو مي فتاد