167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • پادشاهي بس عظيمي بي کران
    در فقاعي کي بگنجد اي خران
  • نه از منت ياريست در جان و روان
    بي منت آبي نمي گردد روان
  • گير در رويت نمالد از کرم
    هرچه گويي خندد و گويد نعم
  • زو بخندد هم نهار و هم بهار
    در هم آميزد شکوفه و سبزه زار
  • آفتاب شاه در برج عتاب
    مي کند روها سيه همچون کتاب
  • سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار
    چون خط قوس و قزح در اعتبار
  • خاک زن در ديده حس بين خويش
    ديده حس دشمن عقلست و کيش
  • چار طبع و علت اولي نيم
    در تصرف دايما من باقيم
  • کوه را گويم سبک شو همچو پشم
    چرخ را گويم فرو در پيش چشم
  • آب را در غورها پنهان کنم
    چشمه ها را خشک و خشکستان کنم
  • آب را در چشمه کي آرد دگر
    جز من بي مثل و با فضل و خطر
  • ليک استغفار هم در دست نيست
    ذوق توبه نقل هر سرمست نيست
  • تو ببيني خواب در يک خوش لقا
    کو دهد وعده و نشاني مر ترا
  • آنک مي گريي بشبهاي دراز
    وانک مي سوزي سحرگه در نياز
  • وآنچ دادي هرچه داري در زکات
    چون زکات پاک بازان رختهات
  • چند در آتش نشستي همچو عود
    چند پيش تيغ رفتي همچو خود
  • زين چنين بيچارگيها صد هزار
    خوي عشاقست و نايد در شمار
  • مي دوي در کوي و بازار و سرا
    چون کسي کو گم کند گوساله را
  • بنگري در روي هر مرد سوار
    گويدت منگر مرا ديوانه وار
  • اين نشان در حق او باشد که ديد
    آن دگر را کي نشان آيد پديد
  • در شمار اندر نيايد ليک من
    مي شمارم بهر رشد ممتحن
  • وانک را طالع زحل از هر شرور
    احتياطش لازم آيد در امور
  • ليک هرگز مست تصوير و خيال
    در نيابد ذات ما را بي مثال
  • با کي مي گويي تو اين با عم و خال
    جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
  • شير او نوشد که در نشو و نماست
    چارق او پوشد که او محتاج پاست