167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • گفت روشن کين جماعت کشته اند
    کين زمان در خصميم آشفته اند
  • دود گلخن کي رسد در آفتاب
    چون شود عنقا شکسته از غراب
  • راز را اندر ميان آور شها
    رو مکن در ابر پنهاني مها
  • ني نشان دوستي شد سرخوشي
    در بلا و آفت و محنت کشي
  • دوست همچون زر بلا چون آتشست
    زر خالص در دل آتش خوشست
  • ني که لقمان را که بنده پاک بود
    روز و شب در بندگي چالاک بود
  • خواجه اش مي داشتي در کار پيش
    بهترش ديدي ز فرزندان خويش
  • خواجه لقمان بظاهر خواجه وش
    در حقيقت بنده لقمان خواجه اش
  • يک گره را خود معرف جامه است
    در قبا گويند کو از عامه است
  • در تن گنجشک چيست از برگ و ساز
    که شود پوشيده آن بر عقل باز
  • چون رود خواجه به جاي ناشناس
    در غلام خويش پوشاند لباس
  • چون به هر فکري که دل خواهي سپرد
    از تو چيزي در نهان خواهند برد
  • هرچه تحصيلي کني اي معتني
    مي در آيد دزد از آن سو کايمني
  • بار بازرگان چو در آب اوفتد
    دست اندر کاله بهتر زند
  • چونک چيزي فوت خواهد شد در آب
    ترک کمتر گوي و بهتر را بياب
  • چونک ملعون خواند ناقص را رسول
    بود در تاويل نقصان عقول
  • بهر نقصان بدن آمد فرج
    در نبي که ما علي الاعمي حرج
  • بر کف دريا فرس را راندن
    نامه اي در نور برقي خواندن
  • زان همي گرداندت حالي به حال
    ضد به ضد پيداکنان در انتقال
  • يا رها کن تا نيايم در کلام
    يا بده دستور تا گويم تمام
  • پايه پايه بر رود بر ماه و خور
    تا نماند همچو حلقه بند در
  • کان درختان را نهايت چيست بر
    گرچه يکسانند اين دم در نظر
  • از حسد جوشان و کف مي ريختند
    در نهاني مکر مي انگيختند
  • چون شود فاني چو جانش شاه بود
    بيخ او در عصمت الله بود
  • در تماشاي دل بدگوهران
    مي زدي خنبک بر آن کوزه گران