167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • يا مکاني در ميان تا آن هوا
    مي شود سوزان و مي آرد بما
  • پاي کژ را کفش کژ بهتر بود
    مر گدا را دستگه بر در بود
  • آدمي مخفيست در زير زبان
    اين زبان پرده ست بر درگاه جان
  • چونک بادي پرده را در هم کشيد
    سر صحن خانه شد بر ما پديد
  • چشم کژ کردي دو ديدي قرص ماه
    چون سؤالست اين نظر در اشتباه
  • راست گردان چشم را در ماهتاب
    تا يکي بيني تو مه را نک جواب
  • ز آتش ار علمت يقين شد از سخن
    پختگي جو در يقين منزل مکن
  • گوش چون نافذ بود ديده شود
    ورنه قل در گوش پيچيده شود
  • چون بيامد آن دوم در پيش شاه
    بود او گنده دهان دندان سياه
  • وين دگر را گفت خه تو زيرکي
    صد غلامي در حقيقت نه يکي
  • راست گويي در نهادش خلقتيست
    هرچه گويد من نگويم آن تهيست
  • گفت پيغامبر که هر که از يقين
    داند او پاداش خود در يوم دين
  • بخل ناديدن بود اعواض را
    شاد دارد ديد در خواض را
  • عيب ديگر اين که خودبين نيست او
    هست او در هستي خود عيب جو
  • نوح از آن گوهر که برخوردار بود
    در هواي بحر جان دربار بود
  • جان ابراهيم از آن انوار زفت
    بي حذر در شعله هاي نار رفت
  • در قضا يعقوب چون بنهاد سر
    چشم روشن کرد از بوي پسر
  • يوسف مه رو چو ديد آن آفتاب
    شد چنان بيدار در تعبير خواب
  • چون محمد يافت آن ملک و نعيم
    قرص مه را کرد او در دم دو نيم
  • چون ز رويش مرتضي شد درفشان
    گشت او شير خدا در مرج جان
  • تو چه داري و چه حاصل کرده اي
    از تک دريا چه در آورده اي
  • در لحد کين چشم را خاک آگند
    هست آنچ گور را روشن کند
  • بنگر اندر خانه و کاشانه ها
    در مهندس بود چون افسانه ها
  • جمله اجزاي جهان را بي غرض
    در نگر حاصل نشد جز از عرض
  • بنده ات چون خدمت شايسته کرد
    آن عرض ني خلعتي شد در نبرد