167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • او چنان پيرست کش آغاز نيست
    با چنان در يتيم انباز نيست
  • ليک بر شيري مکن هم اعتماد
    اندر آ در سايه نخل اميد
  • اندر آ در سايه آن عاقلي
    کش نداند برد از ره ناقلي
  • تو برو در سايه عاقل گريز
    تا رهي زان دشمن پنهان ستيز
  • کو کسي کو پيش شه بندد کمر
    تا کسي کو هست بيرون سوي در
  • اين حکايت بشنو از صاحب بيان
    در طريق و عادت قزوينيان
  • چونک او سوزن فرو بردن گرفت
    درد آن در شانه گه مسکن گرفت
  • پهلوان در ناله آمد کاي سني
    مر مرا کشتي چه صورت مي زني
  • خيره شد دلاک و پس حيران بماند
    تا بدير انگشت در دندان بماند
  • بر زمين زد سوزن از خشم اوستاد
    گفت در عالم کسي را اين فتاد
  • در من و سخت کردستي دو دست
    هست اين جمله خرابي از دو هست
  • شير و گرگ و روبهي بهر شکار
    رفته بودند از طلب در کوهسار
  • در ترازو جو رفيق زر شدست
    نه از آن که جو چو زر جوهر شدست
  • چونک رفتند اين جماعت سوي کوه
    در رکاب شير با فر و شکوه
  • هر که باشد در پي شير حراب
    کم نيايد روز و شب او را کباب
  • چون ز که در پيشه آوردندشان
    کشته و مجروح و اندر خون کشان
  • هين نگه دار اي دل انديشه خو
    دل ز انديشه بدي در پيش او
  • داند و خر را همي راند خموش
    در رخت خندد براي روي پوش
  • مر شما را بس نيامد راي من
    ظنتان اينست در اعطاي من
  • وا رهانم چرخ را از ننگتان
    تا بماند در جهان اين داستان
  • نايب من باش در قسمت گري
    تا پديد آيد که تو چه گوهري
  • چون نديدش مغز و تدبير رشيد
    در سياست پوستش از سر کشيد
  • کل شي ء هالک جز وجه او
    چون نه اي در وجه او هستي مجو
  • آن يکي آمد در ياري بزد
    گفت يارش کيستي اي معتمد
  • حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
    تا بنجهد بي ادب لفظي ز لب