167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • من برين در طالب چيز آمدم
    صدر گشتم چون به دهليز آمدم
  • نان برون راند آدمي را از بهشت
    نان مرا اندر بهشتي در سرشت
  • رستم از آب و ز نان همچون ملک
    بي غرض گردم برين در چون فلک
  • بي غرض نبود بگردش در جهان
    غير جسم و غير جان عاشقان
  • آن سبوي آب را در پيش داشت
    تخم خدمت رادر آن حضرت بکاشت
  • خوي شاهان در رعيت جا کند
    چرخ اخضر خاک را خضرا کند
  • شه چو حوضي دان حشم چون لوله ها
    آب از لوله روان در گوله ها
  • ور در آن حوض آب شورست و پليد
    هر يکي لوله همان آرد پديد
  • زانک پيوستست هر لوله به حوض
    خوض کن در معني اين حرف خوض
  • لطف آب بحر کو چون کوثرست
    سنگ ريزه ش جمله در و گوهرست
  • آن يکي نحوي به کشتي در نشست
    رو به کشتيبان نهاد آن خودپرست
  • گفت هيچ از نحو خواندي گفت لا
    گفت نيم عمر تو شد در فنا
  • محو مي بايد نه نحو اينجا بدان
    گر تو محوي بي خطر در آب ران
  • گر تو علامه زماني در جهان
    نک فناي اين جهان بين وين زمان
  • مرد نحوي را از آن در دوختيم
    تا شما را نحو محو آموختيم
  • فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
    در کم آمد يابي اي يار شگرف
  • چون به کشتي در نشست و دجله ديد
    سجده مي کرد از حيا و مي خميد
  • چون در معني زني بازت کنند
    پر فکرت زن که شهبازت کنند
  • پس دمي مردار و ديگر دم سگي
    چون کني در راه شيران خوش تگي
  • هر چه گويد مرد عاشق بوي عشق
    از دهانش مي جهد در کوي عشق
  • منگر اندر نقش و اندر رنگ او
    بنگر اندر عزم و در آهنگ او
  • حلقه در گوش مه زرگر شوي
    تا به ماه و تا ثريا بر شوي
  • در حروف مختلف شور و شکيست
    گرچه از يک رو ز سر تا پا يکيست
  • باغبان هم داند آن را در خزان
    ليک ديد يک به از ديد جهان
  • اي ضياء الحق حسام الدين بگير
    يک دو کاغذ بر فزا در وصف پير