167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • تا گواهي داده باشد هديه ها
    بر محبتهاي مضمر در خفا
  • يا محبت در درون شعله زند
    زفت گردد وز اثر فارغ کند
  • در دلالت همچو آبند و درخت
    چون بماهيت روي دورند سخت
  • هرچه گويي من ترا فرمان برم
    در بد و نيک آمد آن ننگرم
  • در وجود تو شوم من منعدم
    چون محبم حب يعمي و يصم
  • در فراخي عرصه آن پاک جان
    تنگ آمد عرصه هفت آسمان
  • گفت پيغامبر که حق فرموده است
    من نگنجم هيچ در بالا و پست
  • در زمين و آسمان و عرش نيز
    من نگنجم اين يقين دان اي عزيز
  • از پي اظهار اين سبق اي ملک
    در تو بنهم داعيه اشکال و شک
  • خود چه گويم پيش آن در اين صدف
    نيست الا کف کف کف کف
  • چون کنم در دست من چه چاره است
    درنگر تا جان من چه کاره است
  • زانک آلت دعوي است و هستي است
    کار در بي آلتي و پستي است
  • آب بارانست ما را در سبو
    ملکت و سرمايه و اسباب تو
  • گو که ما را غير اين اسباب نيست
    در مفازه هيچ به زين آب نيست
  • اي خداوند اين خم و کوزه مرا
    در پذير از فضل الله اشتري
  • در ميان شهر چون دريا روان
    پر ز کشتيها و شست ماهيان
  • اين چنين حسها و ادراکات ما
    قطره اي باشد در آن نهر صفا
  • پس سبو برداشت آن مرد عرب
    در سفر شد مي کشيدش روز و شب
  • زن مصلا باز کرده از نياز
    رب سلم ورد کرده در نماز
  • دم بدم هر سوي صاحب حاجتي
    يافته زان در عطا و خلعتي
  • پس ازين فرمود حق در والضحي
    بانگ کم زن اي محمد بر گدا
  • وانک جز اين دوست او خود مرده ايست
    او برين در نيست نقش پرده ايست
  • آن عرابي از بيابان بعيد
    بر در دار الخلافه چون رسيد
  • اي که در روتان نشان مهتري
    فرتان خوشتر ز زر جعفري
  • گشته دين را تا قيامت پشت و رو
    در خلافت او و فرزندان او