167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • گر جهان را پر در مکنون کنم
    روزي تو چون نباشد چون کنم
  • زن در آمد ازطريق نيستي
    گفت من خاک شماام ني ستي
  • تو مرا در دردها بودي دوا
    من نمي خواهم که باشي بي نوا
  • تو که در جان و دلم جا مي کني
    زين قدر از من تبرا مي کني
  • در تو از من عذرخواهي هست سر
    با تو بي من او شفيعي مستمر
  • عذر خواهم در درونت خلق تست
    ز اعتماد او دل من جرم جست
  • زين نسق مي گفت با لطف و گشاد
    در ميانه گريه اي بر وي فتاد
  • شد از آن باران يکي برقي پديد
    زد شراري در دل مرد وحيد
  • آنک از نازش دل و جان خون بود
    چونک آيد در نياز او چون بود
  • رستم زال ار بود وز حمزه بيش
    هست در فرمان اسير زال خويش
  • آب غالب شد بر آتش از نهيب
    ز آتش او جوشد چو باشد در حجاب
  • اين چنين خاصيتي در آدميست
    مهر حيوان را کمست آن از کميست
  • خواجه تاشانيم اما تيشه ات
    مي شکافد شاخ را در بيشه ات
  • در نهان خاکي و موزون مي شوم
    چون به موسي مي رسم چون مي شوم
  • نه که قلب و قالبم در حکم اوست
    لحظه اي مغزم کند يک لحظه پوست
  • چونک بي رنگي اسير رنگ شد
    موسيي با موسيي در جنگ شد
  • اين عجب کين رنگ از بي رنگ خاست
    رنگ با بي رنگ چون در جنگ خاست
  • چون گل از خارست و خار از گل چرا
    هر دو در جنگند و اندر ماجرا
  • چون عمارت دان تو وهم و رايها
    گنج نبود در عمارت جايها
  • در عمارت هستي و جنگي بود
    نيست را از هستها ننگي بود
  • گفت سايل چون بماند اين خاکدان
    در ميان اين محيط آسمان
  • همچو قنديلي معلق در هوا
    نه باسفل مي رود نه بر علا
  • آن دگر گفت آسمان با صفا
    کي کشد در خود زمين تيره را
  • بنده خود خواند احمد در رشاد
    جمله عالم را بخوان قل يا عباد
  • عقل تو همچون شتربان تو شتر
    مي کشاند هر طرف در حکم مر