167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • مرغ بي اندازه چون شد در قفص
    گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
  • باز بر موجود افسوني چو خواند
    زو دو اسپه در عدم موجود راند
  • گفت در گوش گل و خندانش کرد
    گفت با سنگ و عقيق کانش کرد
  • در تردد هر که او آشفته است
    حق به گوش او معما گفته است
  • گر نخواهي در تردد هوش جان
    کم فشار اين پنبه اندر گوش جان
  • جبر را ايشان شناسند اي پسر
    که خدا بگشادشان در دل بصر
  • تو مگو کين مايه بيرون خون بود
    چون رود در ناف مشکي چون شود
  • تو مگو کين مس برون بد محتقر
    در دل اکسير چون گيرد گهر
  • اختيار و جبر در تو بد خيال
    چون دريشان رفت شد نور جلال
  • زور جان کوه کن شق حجر
    زور جان جان در انشق القمر
  • در گنه او از ادب پنهانش کرد
    زان گنه بر خود زدن او بر بخورد
  • بعد توبه گفتش اي آدم نه من
    آفريدم در تو آن جرم و محن
  • بحث عقلي گر در و مرجان بود
    آن دگر باشد که بحث جان بود
  • چون عمر از عقل آمد سوي جان
    بوالحکم بوجهل شد در حکم آن
  • آب صافي در گلي پنهان شده
    جان صافي بسته ابدان شده
  • از براي فايده اين کرده اي
    تو که خود از فايده در پرده اي
  • تو که جزوي کار تو با فايده ست
    پس چرا در طعن کل آري تو دست
  • سرکه را گر راه بايد در جگر
    گو بشو سرکنگبين او از شکر
  • سنگ سرمه چونک شد در ديدگان
    گشت بينايي شد آنجا ديدبان
  • اي خنک آن مرد کز خود رسته شد
    در وجود زنده اي پيوسته شد
  • ور پذيرايي چو بر خواني قصص
    مرغ جانت تنگ آيد در قفص
  • که اشتهار خلق بند محکمست
    در ره اين از بند آهن کي کمست
  • بود بازرگان و او را طوطيي
    در قفص محبوس زيبا طوطيي
  • کان فلان طوطي که مشتاق شماست
    از قضاي آسمان در حبس ماست
  • اين روا باشد که من در بند سخت
    گه شما بر سبزه گاهي بر درخت